ترس؛ برادر مرگ است!

سال های حاکمیت جنبش در شمال ، یک موتر چکله که از شهرستان سانچارک به صوب مزار شریف در حرکت بود، در نزدیکی پل امام بُکری ، یعنی کمربند امنیتی مزار دزدان مسلح ان را لُچ (تاراج) می کنند. سرنشینان موتر وقتی به شهر مزار می رسند ، به قومندانی امنیه مزار رفته و شکایت می کنند. اگر درست به خاطر داشته باشم در ان زمان قومندان گارنیزیون شهر مزار شریف جنرال مجید روزی بود!
چند روز بعد قومندانی امنیه مزار تعدادی از سارقین مسلح را دستگیر کرده و از شاکیان می خواهند که به قومندانی امده و دزدان موتر را شناسایی کنند.
یک نفر از شاکیان یکی از اقایان رهزن را در بین دزدان می شناسد. لذا در حالی که با دست دزد شناسایی شده را به امرین موظف نشان می دهد، چنین می گوید: اگر همی بیادر ما دزد باشد ، ایا مه گفته می توانم که دزد همی است؟؟!
به این معنی که یکی از رهزنان ایشان هستند اما من از ترس نمی توانم بگویم که ایشان هم در بین رهزنان حضور داشتند ، چون می دانم چند لحظه بعد و یا چند ساعت بعد از قید قومندانی امنیه رها خواهد شد ، ان زمان امنیت مرا چه کسی تضمین خواهد کرد؟؟

ثبت نظر