حکایت

آورده اند که گربه ای ( پشک ) موشی را دنبال همی کرد. موش چون خود را با خطر مواجه بدید به دنبال سوراخ این طرف و آن طرف همی فرار کرد. تا آنکه چشم موش به سوراخی افتاد و خود را از گزند گربه در امان داشت. گربه که از دویدن به دنبال موش خسته همی شده و به نفس نفس افتاده بود پشت دروازهء موش راه انتظار پیش گرفته و چشم به راه ماند تا موش از سوراخ بیرون بیاید.
حوصلهء گربه را انتظار به سر آمد، با خود چاره ای اندیشید تا به حیله و ترفند موش را از سوراخ بیرون کند. راه های بسیاری را در مخیلهء خود جستجو کرده و در پایان به این نتیجه رسید که از خود صدای سگ درآورد. چون سگ دشمن گربه است و این رازی است که موش آن را می دانست به این ترتیب گربه شروع به واق واق کردن کرد. موش به خیال اینکه گربه از واق واق سگ ترسیده و گریخته است از سوراخ به در آمد. سر برآوردن موش از سوراخ همانا و جست زدن گربه  و گرفتن موش همانا. موش که دید سخت فریب گربه را خورده است متعجب شد که گربه چگونه صدای سگ را به این خوبی تقلید کرده است. از گربه پرسید: حال که مرا گرفته ای و لحظاتی بعد مرا خواهی خورد، نوش جانت اما این را برایم بگو تو با آن که گربه استی چگونه توانستی به این خوبی از خود صدای سگ دربیاوری؟ گربه قاه قاه خندید و گفت تو چقدر ساده ای در این دوره و زمانه  که تو دو زبان بلد نباشی مشکل است که بتوانی شکمت را سیر کنی. وقتی که تو هم مثل من عمری بدبختی کشیده باشی و به هر  طرف رفته باشی و کسی سخنت را  نشنیده باشد مجبور می شوی که زبان دیگران را هم بیاموزی…

ثبت نظر