شیادانی که به ریاست می رسند!

ز روزی که در این وطن انتخابات شد، روزها ، هفته ها و ماه ها می گذرد! کسی گفته بود اگر جمعیت افغانستان به اندازه ی نفوس مملکت چین و یا هند می بود ( ! ) چه می شد؟!

( تا حدودی طنز )
از روزی که در این وطن انتخابات شد، روزها ، هفته ها و ماه ها می گذرد! کسی گفته بود اگر جمعیت افغانستان به اندازه ی نفوس مملکت چین و یا هند می بود ( ! ) چه می شد؟! در پاسخ به این پرسش باید می گفتیم؛ به طور حتم  این نوع  شمارش کردن های آرا  و دست به دست کردن صندوق های رای و سبک و سنگین کردن های تیم های انتخاباتی  باید تا ظهور امام مهدی ( عج ) ادامه می یافت. شاید به یاری ایشان این قضیه حل می شد و مردم از این بلاتکلیفی رهایی می یافتند. پدیده ای که امروز در افغانستان از آن به عنوان انتخابات یاد می کنند، به هر پدیده و جریان دیگری شباهت دارد، به جز انتخابات.( ! )  زمانی که شهروندان کشور به پای صندوق های رای رفتند، کشورهای دیگری بودند که آنها نیز برای برگزاری انتخابات آمادگی می گرفتند. انتخابات در کشورهایی مانند جمهوری هند، عراق ، ترکیه  و … برگزار گردید و نتیجه ی آن هم چند روز بعد مشخص شد. اما ما هنوز در خم همان کوچه ایم!  در دارالخلافه ی ما زمامداران و دست اندر کاران،  روزگاری بر سر انتخابات آوردند که مانند دستپاک های بولانی فروشان کنار سرک ، هر کس بخواهد دست خود را پاک کند بدتر از قبل دستش آلوده می شود. امید ها به این بود که شاید سازمان ملل و جامعه جهانی در پی احقاق حقوق مردم باشند اما همانطور که در گذشته نیز بارها به اثبات رسیده است، نه تنها آنها در پی احقاق حقوق مردمان ضعیف، فقیر و دردمند افغانستان نیستند ، بلکه در پی عملی کردن برنامه هایی هستند که  اربابان شان در نظر گرفته اند.  موضوعی که در این بین هیچ گاه اهمیت نداشته است، مردمان بی نوای این سرزمین است که همواره زیر چرخ زیرین این آسیاب، شکسته و نابود شده اند.  به هر تقدیر بر همگان مشخص است که مثلث ارگ ، کمیسیون انتخابات و تیم تحول و تداوم در آلوده کردن انتخابات و آرای مردم دخیل بوده و هستند اما با کمال بی شرمی  پوز خود را به خاک می مالند و این مصداق همان ضرب المثلی است که گفته می شود آفتاب با دو انگشت پنهان نمی شود! ما با خیره سرانی مواجه هستیم که وجدان ، شرم و ترس از خدا را پایمال کرده اند. حکایت این آقایان شبیه حکایتی است که در ذیل ذکر خواهم کرد:
روزی در خیابان با دوستی در حرکت بودم که ناگهان جوان شیک پوشی روبروی ما ظاهر شد، بعد از سلام و احوال پرسی مدعی شد که مسافر است و خرج راه را تمام کرده و برای این که نشان بدهد آدم با شخصیتی است به ادامه صحبت هایش گفت: « من شخص آبرومند هستم و از کسی خیرات نمی خواهم. » ساعت دستی دارم که برادرم آن را از عربستان سعودی برایم فرستاده است.  می خواستم این ساعت را بفروشم اما ساعت فروشان و دلالان آن بسیار به قیمت ناچیز می خواهند. ساعتی که در دست مرد بود آن را گرفته و  نگاهی به آن انداختیم، ساعتی طلایی رنگ ، بسیار جدید و با جاذبه! قیمت آن را پرسیدیم. آن شخص با حساب و کتابی که کرد، بهای ساعت چیزی در حدود دو صد دالر می شد. من که چنان پولی نداشتم، همان اول پایم را از این معامله کنار کشیدم.  دوست من وقتی جمله ی دو صد دالر را شنید، وسوسه شد تا بار دیگر نظری خریدارانه  به آن ساعت اندازد. در همین حین جوانک دیگری نیز پیدا شد و به جمع ما پیوست.  به سخنان ما که در حال گفت و گو در مورد ساعت و بهای آن بودیم، گوش داد.  احساس طمع و  سود جویی که در ضمیر دوست من به فعالیت آغاز کرده بود ، وی را وادار نمود مبلغ صد دالر در مقابل بهای ساعت اظهار آمادگی کند!  جوانک و یا هم شخص چهارم که تازه به این جمع اضافه شده بود درخواست کرد که نگاهی به ساعت اندازد  و بلا معطلی مدعی شد که حاضر است دو صد دالر در مقابل آن ساعت بدهد. اما فروشنده ساعت، ساعت را از دست آن جوانک پس گرفته و گفت که او توان پرداخت چنین وجهی را ندارد و نمی خواهد ساعتش را به وی بفروشد. من و دوستم در فکر این بودیم که چگونه می توانیم به آن شخص کمک کنیم، تا از این وضعیت بیرون بیاید. دوستم گفت من حاضر هستم صد دالر بدهم اما فروشنده گفت این مبلغ بسیار کم است و مقداری از دو صد دالر کاست تا دوست مرا تشویق کند که بهایی بیشتر از صد دالر بپردازد.  من در پی جستجوی راهی بودم که نه سیخ بسوزد و نه کباب! به این معنی که نه فروشنده ضرر کند و نه دوست من از شرایط دشوار آن شخص سوء استفاده کند. ناگهان این فکر به ذهنم رسید که چه بهتر که به یک مغازه ساعت فروشی مراجعه کنیم و نظر به قیمت واقعی ساعت ، معامله صورت بگیرد. تا این موضوع را مطرح کردم. فروشنده کمی دست و پاچه شده و با ناراحتی از ما جدا شده گفت که شما اهل خریدن نیستید و ناحق وقت مرا گرفتید. وقتی واکنش آن مرد را دیدم دچار تردید شده و مترصد شدم تا قیمت واقعی ساعت را به دست بیاورم. در اولین ساعت فروشی که مراجعه کردیم قیمت ساعت حدود ۱۸۰ افغانی بود!! بعد از آن بود که متوجه شدیم آن جوانک نیز همدست آن شخص ساعت فروش بوده است!
حکایت این انتخابات و آقای کرزی و کمسیون انتخابات شبیه این جوان ساعت فروش و همدستش شده است. به نحویی که متاع بی ارزش خود را به قیمت گزاف به این شکل بالای مردم به فروش برسانند