تفاوت راه از کجا تا به کجا؟؟!

نخست – دقیقا یادم نیست که چه وقت خوانده ام، نه تنها شک ندارم بلکه مطمئن هستم که این مطلب را خوانده ام: سفیر سابق امریکا در اسلام آباد، زمانی که حامد کرزی به عنوان رییس اداره موقت منصوب شده بود مطلبی را به روزنامه ها گفته بود. در آن زمان مردم از شمیم آزادی چنان هیجان زده بودند که به گپ های خرد و ریز زیاد توجه نشان نمی دادند.  و شاید هم برای شان زیاد اهمیت نداشت که زعامت شان را چه کسی به عهده گرفته است؟ باری! سفیر سابق امریکا در اسلام آباد گفته بود، روزی جوانی خواستار ملاقات با من شده بود، آن روز من او را دیدم و راجع به مسایل افغانستان با وی گفت و گو کردم و این دیدار و گفت و گوها در مواقع دیگر مکررا هم انجام شد، اکنون آن جوان ( شخص ) رییس جمهور افغانستان است!
دویم- در ماه های آخر سال هشتاد  (۱۳۸۰ ) در کابل در دفتری که چند شماره نشریه را هم از چاپ کشید، شغلی نیم بند داشتم. ساختمانی که در آن کارهای نشریه انجام می شد قبل از سقوط طالبان در اجاره عرب ها بوده است و  شاید هم القاعده!! در یکی از روزهای تعطیل متوجه شدیم که در یکی از اتاق ها تحتانی- به اصطلاح کابلی ها ” پیاده خانه ” – مقدار فراوانی کتاب، مجله، روزنامه ها و … ریخته است. حس کنجکاوی من هم تحریک شد و شروع کردم به تورق کتاب ها و نشریات. البته بیشترشان به رسم الخط عربی و انگلیسی بود، از میان کتاب ها چند جلد کتابچه های یاد داشت هم پیدا شد که به خط عربی تحریر شده بودند. آنها را با خود به اتاقی که در منزل فوقانی که دو دوست دیگر آن جا بودند بردم. کتابچه ها را به آن ها نشان دادم، یاد داشت هایی در مورد ساخت مواد منفجره و مواد شیمیایی و بعضی شماره های تماس وجود داشت. با شوخی خطاب به دوستان حاضر گفتم: هر کس بتواند این کتابچه ها را به امریکایی ها برساند، پاداش گرانبهایی دریافت خواهد کرد. چند روز از این جریان سپری شده بود یکی از آن دو دوست با حالتی پریشان و مضطرب به دفتر آمد و مرا به گوشه ای خواست، جریان را پرسیدم. گفت همان کتابچه هایی را که تو آن روز آوردی من چند روز پیش آن را به سفارت امریکا بردم. از آن روز به بعد سخت تحت بازجویی و پرسش و پاسخ قرار گرفته ام و هر جا که می روم متوجه می شوم که افرادی مرا تعقیب می کند. با خود گفتم کاشکی این شوخی را نکرده بود و از پریشانی آن دوست اندوهگین شدم و به هر حال سعی نمودم او را آرام کنم و … رفته رفته دوستمان از آن حالت بیرون آمده و نه تنها حالت عادی خود را باز یافت بلکه شادتر از گذشته به نظر می رسید. مدتی او را ندیدم اما زمانی دیرتر اطلاع یافتم که مدیر مسئول یکی از روزنامه های دولتی شده و بعد هم از کاخ ریاست جمهوری سر در آورد و هم اکنون هم به عنوان کارمند سفارت در یکی از سفارت خانه های افغانستان در کشورهای غربی مشغول کار است…
سویم:
در سال های اول حکومت آقای کرزی  به کنفرانس های خبری که از سوی ارگ ریاست جمهوری دایر می شد، من هم می رفتم، یعنی به نشریه ی ما هم اطلاع می دادند که برویم. زمانی که آقای کرزی می خواست به خبرنگاران اجازه پرسش سوال شان را بدهد معمولا دو مورد بود که مرا متوجه خود ساخته بود. یکی این که اولین کسی را که آقای کرزی به وی اشاره می کرد که سوال خود را مطرح کند، خبرنگار صدای امریکا بود و دوم اگر ایشان به نظرشان نمی خورد -که البته موصوف همیشه در ردیف اول قرار داشتند – و یا ممکن آن روز حضور نمی داشت، سعی می کردند خبرنگاری از رادیو آزادی و یا هم یک خبرنگار خارجی را انتخاب کند. به هر حال از آن روزها سال های زیادی گذشته است و  اکنون آن خبرنگار رادیوی صدای امریکا به حیث سناتور در مجلس سنا حضور دارند.
چهارم – در شب سال نو شخصی که گفته می شود خبرنگار فرانس پرس بوده است همراه با خانم و دو فرزندش در داخل هتل سرینا –  که یک هتل پنج ستاره در کابل است و ورود به آن کار از ما بهتران است –  مورد حمله ی افراد مسلح قرار می گیرند و به قتل می رسند.
تبصره ۱؛ نمی دانم در کابل چند هتل پنج ستاره وجود دارد اما شنیده ام که یک شب ماندن در هتل سرینا معادل یک سال دستمزد من است.
تبصره ۲ ؛ و هم این که نفس  این عمل جنایت کارانه و بزدلانه قلب هر انسانی را جریحه دار می نماید و شخصا از وقوع این حادثه متاثر گردیدم!
نتیجه ی اخلاق؛ حداقل از روز اول زمامداری آقای کرزی به عنوان روزنامه نگار کار کرده ام، از آن زمان شاید سیزده سال بگذرد اما من تا هنوز توان آن را نیافته ام  که یک روز با دوستانم به کافی بابای ولی رفته و یک گیلاس چای بی دشلمه را با هم نوش جان کنیم!