ملا بچه!!

     حد فاصل مقابل کافی سید مامد(محمد) ، سمت چپ کوچهء سیاگرد و پشت ریاست مخابرات یک میدانی بود. در مواقع دیگر سال بازار هیزم ، پشقل، سرگین، بوته و کاه بود که کشاورزان و روستائیان با شتر، قاطر و الاغ از روستاهای حومهء مزار و حتی تاشقرغان ، مارمل ، بلخ و چهاربولک و جاهای دور و نزدیک برای فروش می آوردند. این محل تا پسان ها به نام ” کاه فروشی”یاد می شد. بعد از انقلاب ثور ۵۷ پشت مخابرات یک ساختمان اعمار شد که می گفتند: مقر سازمان زنان است! فکر می کنم چند وقتی اداره و ریاست رادیو و تلوزیون هم بود و در زمان حاکمیت حزب جنبش ، ادارهء ریاست خارجه آن جا بود.

این میدانی ده – بیست روز مانده به سال نو و میلهء(جشن) گل سرخ آماده می شد برای سیل و تماشای مهمانانی که از شهرهای دور و نزدیک می آمدند و همچنان سرگرمی و تفریح ساکنان شهر مزار. شهرداری کمپ هایی را برای آواز خوانان برپا می ساخت. سانه، میدان پهلوانی و کشتی گیری، چرخ و فلک ، اسبک های چوبی، خوراک پزی ها، کباب پزی، ماهی پزی و انواع خوراکی ها و شیرینی هایی که طبخ می شد.

و سرگرمی های دیگری که با پول انجام می شد. مانند طالع بجنگان، نشان زدن و بازی های دیگری که نام شان در خاطرم نیست. خلاصه خودش به نوعی کازینو گفته می شد. این تفریح گاه تا زمان پایین شدن جهنده (علم) سخی ادامه پیدا می کرد.

یک روز که از مکتب به خانه آمده بودم  متوجه شدم که در خانهء ما همسایه ای از قشلاق آمده و ساکن شده است. آنها یک مرد و زن بودند و یک پسر داشتند که سلیمان نام داشت و دو سال از من بزرگتر بود. آنها فرزند دیگری نداشتند. بعد تر فهمیدم که مادر واقعی سلیمان فوت شده و آن زن مادر اندرش می باشد که میانهء خوبی همراه سیلمان ندارد. همیشه چوغولی سیلمان را نزد پدرش می کرد. پدر سیلمان در قشلاق وظیفهء ملایی را داشت، اما چون در آن سال ها بازار ملایی بر خلاف امروز از رونق افتاده بود، می رفت در مندوی و بالای تبنگ میوهء تازه می فروخت؛ کوک سلطان، زردآلود، انگور و میوه های دیگر. آنها عصرها که از مندوی برمی گشتند، تبنگ ، چهارپایه و ترازوی شان که شبیه قپان بود را با خود به خانه می آوردند.

پدر سلیمان ، پسرش را به مکتب نمی گذاشت، تصورش این بود که در مکتب پسرش کمونیست و کافر می شود. چند بار هم به پدر من توصیه کرده بود که پدرم مرا از مکتب بکشد! سلیمان پیش پدرش درس های ملایی می خواند و در کار تبنگ هم او را یاری می رساند.

من زمان هایی که مکتب می رفتم از مسیر کاه فروشی که محل جشن بود، عبور می کردم و در مورد آن جا برای سلیمان قصه کرده بودم. سلیمان چاشت همراه پدرش برای غذا خوردن به خانه می آمدند. یک روز که طرف مکتب می رفتم، سلیمان گفت که همراه من به جشن می رود. اسبک چوبی سوار شرین ، شیریخ خوردیم جاهای مختلف را سیل و تماشا کردیم تا رسیدن به طالع بجنگان! طالع بجنگان وسیله ای بود شبیه ساعت روضه -کلان- اما دارای فقط یک عقربه که به طور افقی بالای تخت قرار گرفته بود. با فشار دست به حرکت می افتاد ، مدتی می چرخید و روی یکی از خانه ها می ایستاد. در زیر عقربهء طالع بجنگان سفره مانندی که به قسمت های مختلف مشخص شده بود.  توس ، شاه ، ماتکه و غلام از چهار رنگ. هر کس خانه ای انتخاب می کرد و پول می گذاشت. اگر عقربه روی هر خانه ای می ایستاد ، صاحب آن خانه برده بود و مابقی باخته بودند. یک روپیه ، سه روپیه تاوان داشت. آن هایی که باخته بودند ، پول های شان را صاحب تخت جمع می کرد و به آن کسی که برده بود، تاوان می داد.

آدم های زیادی دور تخت طالع بجنگان جمع بودند، ما هم سرمان را پیش کردیم تا ببینیم چه گپ است؟

چند نوبت چرخ طالع بجنگان چرخید بازنده های پول های شان را از دست دادند و برنده پاداش خود را دریافت کرد. سلیمان خانه ای را انتخاب کرد و پول گذاشت. یکی دو دور باخت و چند دور هم پشت سر هم برد. صاحب تخت برای جلب نظر مردم سلیمان را ملا بچه خطاب می کرد. چون سلیمان یک لنگوته کم حجم سفید را به دور سرش پیچانده بود. در واقع پدرش او را مجبور می کرد تا لنگوته بسته کند. هر کس سلیمان را می دید متوجه می شد که او طلبهء مدرسه است.

صاحب تخت یک نواخت چیغ می زد:

  • ملا بچه بان به طالعت
  • ملا بچه می برد
  • نوش جانت ملا بچه
  • بیشک هایت هس ملا بچه …

یک وقت متوجه شدم که پدر سلیمان یک ریسمان چهار قات( چارلا) در دستش در بین جمعیت سرگردان می گردد. به شانهء سلیمان زده گفتم: سلیمان، سلیمان!! اونه اغایت!!

تا چشم سلیمان به پدرش افتاد، پول هایش را رها کرده و گریخت. پدرش هم که او را دیده بود به دنبالش به تعقیبش رفت. من پول های سلیمان را که یک مشت پول سیا بود باختم و مایوسانه راه مکتب را در پیش گرفتم.

در این روزها ملاهای زیادی تحت عنوان امر به معروف و نهی از منکر در سطح شهر گذشت و گذار می کنند که لنگوته های شان را شبیه سلیمان بسته می کنند. یگان وقت طرف شان دقیق می شود و با خود می گویم نکند که کدام این ها سلیمان باشد؟!

۲۸ سپتامبر ۲۰۲۳