پَگَه بازار زاری گفتگی مه بیاری!!

نهُ ساله بودم که برای اولین بار پدرم ما را به قریهء اجدادی اش برد. اقوام پدرم به دیدن مان می آمدند. پدر کلانم یک دختر خوانده داشت که در قریهء “قوری چی” که نسبت به قریهء ما دور بود زندگی می کرد. او هیچ فارسی گفته نمی توانست! نیم ازبیکی ، نیم فارسی با مادرم قصه می کرد. نمی دانم مادرم گپ های عمهء قوریچی را می فهمید یا نه؟! هر طوری بود بعد از یکی دو روز خرش را سوار شد و با پسرش که با وی آمده بود به خانه شان باز می گشت.البته مادرم بعضی سوغاتی هایی به او داده بود، چون عمه خوشحال به نظر می رسید. بالمقابل عمه نیز ده روپیه به عنوان “روی نماکی” به مادرم داده بود که من دیدم مادرم آن را در بین بستره ها گذاشت.

در آن روزها بعضی از بچه ها در قریه “غولک” داشتند. در “تگاو” گنجشک های روی شاخهء درختان را با غولک می زدند. البته هیچ کدام از سنگ های شان به گنجشک ها اصابت نمی کرد. من هم هوس کردم تا غولکی داشته باشم. به کاکای کلانم که او را بابا می گفتیم و وظیفهء بازار رفتن به عهده او بود، گفته بودم که از بازار برایم غولک بیاورد. روزهای بازار که دوشنبه و پنج شنبه بود من تا “نماز دیگر” انتظار می کشیدم که کاکایم چه وقت از بازار بر می گردد. چندین بازار گذشت و از غولک خبری نشد. کاکایم هر بار می گفت: از یادش رفته است.

یادم از ده روپیه مادرم آمد. بعد از عذر و زاری مادرم ده روپیه اش را به من داد. دیگر بهانه ای برای کاکایم نمانده بود. بلاخره غولک را آورد، اما حیف که لاستیک آن سیاه بود و زرد نبود! چون لاستیک زرد خوب کش می آمد!!

یک نفر هم شعری در مورد بازار سروده است که این بیتش به یادم مانده است: پگه بازار زاری ( زارع) گفتگی که بیاری!!

ثبت نظر