یک سال قبل بود که زمین زراعتی اش را به زور از چنگش درآورده بودند و او به قوماندانی امنیه ( پلیس ) عارض شده بود. عریضه اش به هیچ ارگانی – مدیریت حقوق یا محکمه – ارجاع نگردید. بخاطر بلاتکلیفی و سرگردانی و از طرفی هزینه ای که شبانه به مسافر خانه و سه وعده غذا می پرداخت ، خسته شد. دست از پای درازتر راهی را که آمده بود در پیش گرفت. مطابق معمول باید ساعت ها پیاده راه می رفت. همان کوره راهی که از کنار کوه ها و دره ها بر اثر رفت و آمد مکرر اهالی کشیده شده بود ، را باید طی می کرد تا به ده و خانه اش می رسید. مدت زمانی از برگشتنش نگذشته بود که عده ای از واسطه های طرف مقابل قدم پیش گذاشتند و وساطت کردند تا بلاخره جنجالشان به نحوی حل گردید.
آن روز وقتی بعد از کار روزانه از صحرا به خانه بر می گشت ، از زبان بعضی از اهالی آبادی شنید که از مرکز ” ماصل ” ( مامور جلب ) برای جلب او آمده است. مامور مذکور حوصله گپ زدن نداشت لذا توضیح نداد که دلیل جلب او برای چه است. روز بعد برای رفتن به مرکز موتری را کرایه گرفت و پولی را نیز به عنوان “نعل پولی” به مامور مذکور پرداخت نمود.
در مرکز ساعتی در پشت دروازه قوماندانی منتظر ماند تا بلاخره او را به داخل خواستند. همان اتاقی را که سال گذشته آمده بود ، همه چیز به همان حالت سابق بود. فرش کهنه کف اتاق ، میز بزرگ چوبی رنگ باخته ، عکس شخصی که بر دیوار سمت پشت میز قرار داشت – حدس زده بود رییس مملکت باید همین آدم باشد – و کسی که پشت میزنشسته بود و انگار به دنبال چیزی می گشت.
شخصی که پشت میز نشسته بود بلاخره کاغذی را بیرون کشیده و بعد نظر اندازی به طرف او گرفته ، با خرخری که از گلویش بیرون شد ، سکوت اتاق و خیالات مرد دهاتی را در هم ریخته گفت
-: این کاغذ متعلق به تو است که سال قبل عارض شده بودی! تا حالا کجا بودی؟
مرد دهاتی مدت کمی با خود فکر کرد و بعد یادش آمد که سال قبل عریضه ای به قوماندانی امنیه داده است. با سراسیمه گی گفت: بله صاحب! مه پارسال یک عریضه داشتم که حل شد. البته بدون دخالت دولت!
مرد پشت میز از سخنان مرد دهاتی برآشفته شده، با خشم فریاد زد ، دولت برای چه است؟ قوماندانی امنیه برای چه است؟ دولت برای چه است که تو می روی و دعوایت را حل می کنی؟ اگر دعوایت را حل می توانستی چرا عریضه کردی؟
بار دیگر مرد پشت میز با خشم دستش را بر روی صفحهء میزی که در مقابلش قرار داشت کوبیده فریاد زد: این جا دولت است ، قانون است – مسخره که نیست! تو یک روز بیایی عریضه کنی و باز گم شوی و بگویی که حل کردی! این کارهای خود سرانه که می کنید جزا دارد، زندان دارد. حالی که عریضه کرده ای باید دعوایت را دنبال کنی!
مرد دهاتی از صدای ضربه ای که با خوردن دست مرد پشت میز – بر میز برخواسته و او را از جا پرانده بود ، آب دهانش را بلعیده به مرد پشت میز از شرم نیم نگاهی انداخت. مرد پشت میز سخت عصبانی می نمود.
مرد دهاتی احساس کرد اشتباه بزرگی را مترکب شده است. رنگش پریده بود و به دنبال راهی می گشت تا با اعتراف به اشتباهش اظهار ندامت و پشیمانی خود را بیان نماید.
مرد پشت میز که متوجه موضوع شده بود. قدری از عصبانیت خود کاسته و آرام تر شروع کرد به سخن گفتن. دولت مسخره تونیست که یک روز عریضه بیاوری و باز بروی دنبال کار خود! می فامی که دولت ایلایت نمی کنه! مگر یک راه وجود دارد! و جمله اش نا تمام ماند.
مرد دهاتی با خود فکر کرد که چه راهی می تواند وجود داشته باشد که دست دولت از یقه اش کوتاه شود؟! در حالی که غرق در فکر یافتن راهی بود تا از این مخمصه خود را خلاص کند صدای مرد پشت میز ، او را به خود آورد که می گفت: یک راه وجود دارد ، یک راهی که مه عریضه ات را گم کنم. کسی هم خبر نشوه!
مرد دهاتی با شنیدن این حرف که رنگ به رخسارش باز گشته بود با خود اندیشید – عجب فکری! بی خود نیست که اینها آدم دولت شده اند. و حالا که دل و جراتی یافته بود خطاب به مرد پشت میز اظهار داشت: بله صاحب! خدا شما خیر بدهد ، مهربانی می کنید. بسیار فکر خوبی کردید.
مرد پشت میز که از حماقت مرد دهاتی بار دیگر به ستوه آمده بود. با صدای نه چندان بلندی اظهار داشت این کار ها به این آسانی هم نیست و بعد از مکث با معنایی که لبخندی هم در ادامه داشت ، گفت : این کار ها خرج دارد! باید مصرف کنی!
مرد دهاتی که در دل بر حماقت خود لعنت می فرستاد با همان سادگی ذاتی اش سوال نمود -: خو صاحب چقدر خرج می شه؟
مرد پشت میز از این که حرف نهایی اش را گفته بود خود را راحت تر احساس می کرد و از شادمانی که دلیل آن را نمی دانست ، لذت می برد.
مرد پشت میز در همین فرصت که وضع ظاهر و قواره مرد دهاتی را نیز از نظر گذرانده بود گفت -: چون آدم غریبی استی ، پنجاه هزار بس است. دیگه اش را از تو نمی گیرم. مرد دهاتی به خاطر شفقت و مهربانی مرد پشت میز در حالی که مراتب سپاسگذاری خود را به جای می آورد در پی پیدا نمودن پول مذکور از دفتر قوماندانی خارج شد. در حالی که هنوز لبخند از لبان مرد دهاتی محو نشده بود با خود فکر می کرد تا هنگام برداشت محصول چه کسی به اواین پول را قرض خواهد داد.
۱۷ ثور/اردیبهست ۱۳۸۷
