: بچه که بودم بسیار علاقه مند بودم که یک عراده بایسکل داشته باشم.
:پدرم یک دوست داشت نامش؛ سید لطیف بود! – خدا رحمتش کند – خانه اش در قریه یکه توت بود و در دهن کوچه یخدان دکان تار (چلک) فروشی داشت. بعضی وقت ها خانه مان می آمد. یگان وقت ها هم، پدرم خانهء او می رفت که مرا نیز همراه خودش می برد. هر وقت او به خانه ما می امد، خدا برایم می داد. بایسکلش را بیرون می کشیم و در کوچه ها می دواندم. البته پایم را از بین میل اش تیر می کردم (می گذراندم). اخرین بار پمپ هوای بایسکل گم شد. بعد از ان هر وقت سید لطیف به خانه مان می آمد بایسکلش را قفل می کرد. در ضمن به خاطر گم شدن پمپ بایسکل یک لت (تنبیه) جانانه هم نوش جان کردم جای تان خالی!!
: هر وقت به پدرم را می گفتم [ برایم بایسکل بخرد]
بعضی وقت ها هم پیش مادرم عذر و زاری می کردم که به پدرم بگوید تا برایم بایسکل بخرد. پدرم برای نخریدن بایسکل بهانه های مختلف می آورد. گاهی می گفت: [ تو کی بایسکل را یاد داری؟] گاهی هم بهانه می کرد که ؛ [خرد هستی و زیر موتر می شوی!] بهانه اصلی و تکراری اش این که بود:
حالا پول ندارم! بخیر تیر ماه شود وقتی کشمش ها را فروختم، باز می خرم.
من هر سال منتظر تیر ماه (پاییز) می ماندم تا انگورهای باغ پدرم برسند و بعد باغبان آنها را کشمش کند، سپس از قشلاق (روستا) به شهر آورده شوند و در نهایت به فروش برسند! اما این انتظار هر سال به سال دیگر موکول می شد و سال ها ادامه یافت!
آخرین بهانه ای که پدرم آورد، گفت: اگر امسال در صنف اول، دوم یا سوم نمره شدی حتماً برایت بایسکل می خرم.
آن سال صنف پنجم – در مکتب سلطان غیاث الدین – بودم. با شوق تمام درس خواندم به امید این که صاحب بایسکل می شوم. روزی که رفتیم نتایج امتحانات را بگیریم، معلم (نگران) صنف مان نیامده بود. یکی از هم صنفی ها خانه معلم را می دانست!
گفت : خانه معلم صاحب را من دیده ام. در کوچه حیات است! با همه صنفی هایی که آن روز به مکتب امده بودند رفتیم خانه معلم را پیدا کردیم. دروازه شان را تک تک کردیم. یک خانم میان سال دروازه را باز کردم. فهمید که ما شاگردان دخترش هستیم. معلم مان تا آن وقت خواب بود. دست و رویش را شست بدون این که صبحانه صرف کند همراه ما به مکتب امد. خانم معلم پیش پیش می رفت و ما یک گروه ده ، پانزده نفری شاگردان به دنبالش. من خیلی تشویش داشتم که بدانم چندم نمره شده ام. فکر کنم خانم معلم این موضوع را درک کرده بود. وقتی چشمش به من افتاد با خنده به من گفت: تو خو ناکام شدی، چرا امدی؟
به مکتب که رسیدیم منتظر بودم که چه وقت نام من خوانده می شود. بعد از چندین نفر نام من خوانده شد. خانم معلم نگفت من چندم نمره شده ام. اما از بچه ها خواست که برایم کف بزنند. من دوم نمره صنف شده بودم. در پوست خود نمی گنجیدم. نمی دانم با چه سرعتی به خانه امدم. پدرم چاشت ها ( ظهر ) به خانه می آمد. هر ان بایسکل را جلو چشمم می دیدم و در خیالات خود غرق بودم. تا ان که پدرم امد. چند باری از مادر خواستم که او موضوع را به اطلاع پدرم برساند اما هر بار او نپذیرفت. ناچار با دلهره و تردید به پدرم گفتم که نتایج امتحاناتم را گرفته ام و کاغذ نتایج را برایش دادم. هر آن منتظر عکس العمل پدرم بودم.
برای این که برایش یاد اوری کرده باشم که چه وعده ای کرده است. گفتم: اینه دوم نمره شدم!
نگاهی گذرا به کاغذ نتایج انداخت و با خونسردی گفت: دوم نمره شدی که شدی! برای خودت شدی!!
راستش هیچ وقت بایسکل نخرید! بعد از آن که دانشگاه را تمام کردم و صاحب کار و درامد شدم یک عراده بایسکل چینایی از رسته غوربندی خریدم اما چه کنم که خینه (حنا) بعد از عید بود!!
۱۴۰۰/۱۱/۳۰
