وقت رفتن بعضی چیزها بر جای می مانند!

ماجرای مهاجرت، داستان غریبی است. در آن، زمان و مکان تغییر می‌کند، اما دردها همان درد است که تکرار می‌شوند

پنجاه و دو ، سه سال پیش، وقتی تنها دو سال داشتم، همراه خانواده‌ام از عراق به ایران امدیم. آن روزها، دولت عراق به رهبری حسن البکر در اقدامی سیاسی، هزاران ایرانی را که سال‌ها در شهرهای مذهبی آن کشور زندگی می‌کردند، ناگهان مجبور به ترک خانه و کاشانه‌شان کرد. مادرم بارها با اندوه از آن روزها برایم گفته است؛ از غروب یک روز پائیزی، وقتی درِب خانه‌مان را در محله‌ی جُودَیده در شهر نجف اشرف بستیم و بی‌آنکه توشه‌ای برداریم، راهی مرز شدیم.
از مرز عراق تا مرز ایران، مسیر طولانی را پیاده پیمودیم. در سرمای استخوان سوز تنها پناه‌مان یکی از آن خیمه‌هایی بود که ارتش در مرز خسروی برپا کرده بود. شب را زیر آن خیمه در میان صدها خانواده‌ی دیگر گذراندیم؛ خانواده‌هایی که همچون ما، خانه و زندگی، خاطره و ریشه‌شان را در خاک نجف ، کربلا ، بغداد و …جا گذاشته بودند. مادرم همیشه با حسرت از آن روزها یاد می‌کرد، با اشک‌هایی که به یاد زیارت‌گاه امام علی (ع) توام بود.
اما چرا امروز این خاطره‌ی دوردست، چنین روشن و زنده در ذهنم جان گرفته است؟ شاید به‌خاطر آن‌که این روزها، شاهد کوچ اجباری مهاجران افغانستانی از ایران هستیم؛ مردمی که بسیاری‌شان بیش از چهار دهه است در این سرزمین زندگی کرده‌اند، کار کرده‌اند، خانه ساخته‌اند و فرزندان‌شان در همین خاک به دنیا آمده و بزرگ شده‌اند.
بسیاری از آنان نه خاطره‌ای از افغانستان دارند و نه حتی آشنایی کامل با زبان و فرهنگ سرزمین پدری‌شان؛ اما حالا باید ترک کنند. درست مثل آن ایرانی هایی که پنجاه سال پیش از عراق رانده شدند، امروز هم بسیاری از خانواده‌های افغانستانی با چمدانی از ناامیدی، به‌سوی مرزهای شرقی می‌روند.
ماجرای مهاجرت، داستان غریبی است. در آن، زمان و مکان تغییر می‌کند، اما دردها همان درد است که تکرار می‌شوند. ” وقتی سال ها در جایی زندگی کرده ای ، نفس کشیده ای و انس گرفته ای به نوعی تعلق خاطر پیدا کرده ای که دل کندن از آن به این آسانی نیست” اکنون که به مهاجران افغانستانی نگاه می‌کنم، در چشمان‌شان همان غمی را می‌بینم که سال‌ها پیش در چشمان مادرم بود؛ همان اندوه، همان حس جا گذاشتن، همان دلتنگیِ بی‌پایان برای جایی که روزی خانه ات بود.
آن‌چه در دل این کوچ‌های اجباری از همه سنگین‌تر است، نه فقط رنج راه و سردی غربت، بلکه دلبستگی عمیقی‌ست که به‌جا می‌ماند. دلبستگی به خانه‌ی کودکی، به کوچه‌هایی که بارها و بارها از آنجا گذشته‌ای، با بچه های همسایه که بازی کرده‌ای، به هم کلاسی هایی که با آن‌ها مدرسه رفته‌ای و لحظه‌های بی‌تکراری را گذرانده‌ای. این‌ها چیزهایی نیستند که با یک اخطار، یک حکم یا یک مرز از دل آدم کنده شوند.