میان ماه من تا ماه گردون . . .

قبل از این هم شاید گفته باشم که اصالتاً از ولایت سرپل هستم و یا به قول معروف سکونت اصلی مان این ولایت است. از سال ۱۳۵۷ به این طرف در شهر مزار شریف ساکن شده ایم. بعد از حکومت آقای کرزی در کابل هستم و به شغل روزنامه نگاری می پردازم. چند باری که به خانه رفته ام ، پدرم پیشنهاد می کند ، انتقالی بگیرم و از کابل به سرپل بیایم. پدرم می گوید: اگر می خواهی به مردم خدمت کنی ، این جا هم می شود به مردم خدمت کرد.  وی در ادامه می گوید اگر نمی خواهی سرپل بیایی ، لااقل مزار بیا باز یک قدم نزدیک تر است. و اضافه می کند که سن و سال من بالا رفته است. روز به روز پیرتر و پیرتر می شوم. آدمی مرگ و مردن دارد. اگر این جا باشی می توانی احوال مرا بگیری. البته حق با پدرم است و من هم دلایل خود را دارم. برایش توضیح می دهم که کار پیدا کردن مشکل است. آدم بی واسطه به آسانی کار پیدا نمی تواند. اگر چند وقت بیکار شوم ، خرج زن و اولاد مرا کی می دهد؟!  با این وجود شخص خود من هم بی علاقه نیستم که در مزار باشم ، به قول پدر در کنار خانواده هستم که خودش کلی نعمت است و از طرفی بسیاری از دوستانم در مزار زندگی می کنند ، هر وقت که خواسته باشم می توانم آنها را ببینم.
در همین اوضاع و احوال خبر دار شدم که ، قرار است یکی از آشنایان به حیث والی ولایت سرپل مقرر شود. اتفاقاً آقای سید انور رحتمی این موضوع را مطرح کرد که از طرف آقای خلیلی به عنوان والی ولایت سرپل پیشنهاد شده است. و در مورد نظر مرا جویا شد. من با خوشحالی از این خبر استقبال کردم. به شوخی گفتم هر گاه والی ولایت سرپل شدی ، برای من هم جایی را در نظر بگیر که سرپل بیایم.  مدتی نگذشت که حکم تقرری ایشان نهایی شد و قرار شد که به زودترین فرصت به سرپل بروند. از اداره ای که کار می کردم اجازه گرفتم تا همراه آقای رحمتی در جمع مشایعین، ایشان را تا سرپل همراهی کنم. در سرپل با کسانی که ارتباط داشتم تماس گرفته و جریان را برای شان گفتم و همچنان از آنها خواستم ، روزی که قرار است ما به سرپل برسیم ، مردم را برای استقبال از والی جمع کنند. چند روزی در سرپل ماندم ، مراسم معرفی و معارفه تا اندازه ای انجام شد. چون روزانه از قریه های مختلف مردم برای دیدار با والی می آمدند.
به کابل برگشته بودم که آقای رحمتی تماس گرفته و موضوعی را که گفته بودم ، « می خواهم سرپل بیایم »را یاد آور شد. گفتم باید بیشتر فکر کنم. تماس های آقای رحمتی روز به روز بیشتر و بیشتر می شد. بلاخره راهی سنجیده و مکتوب استعفای خودم را نوشته به نزد رییس اداره یعنی آقا داکتر عبدالمتین ادراک بردم. آقای ادراک متن ورقهء مرا خوانده و جریان را پرسید. بهانهء دیگری نداشتم ، گفتم معاشی که از اداره دریافت می کنم ، کفاف مخارج مرا نمی کند. ایشان هم سوال دیگری نکرده به زیر ورقهء من نوشت: « بعد از ارزیابی معاش سوپر اسکیل پرداخت شود ». آقای ادراک راهم را بسته بود. چاره ای دیگر سنجیدم ، مکتوب دیگری نوشتم که گویا مریض هستم و باید برای تداوی به خارج سفر کنم. ورقهء مذکور را در اداره گذاشته بدون خدا حافظی از همکاران راهی ولایت سرپل شدم.
در ادارهء ولایت سرپل ، پست سخنگو و مدیر مطبوعات مقام ولایت به اعلان گذاشته شده بود. به پیشنهاد آقای رحمتی فورم اصلاحات اداری را تکمیل کرده منتظر امتحان ماندم. قابل ذکر است ، قبل رسیدن آقای رحمتی بعضی واکنش های منفی در تقرر ایشان به گوش می رسید. آقای قمر الدین شکیب که مدت ده سال معاون ولایت سرپل بود ، با تقرر آقای رحمتی به عنوان والی ولایت سرپل خوش بین نبود. به همین منظور سعی می کرد آب را گل آلود کند و دست به تحریک بعضی اشخاص هم در داخل اداره ولایت  و هم در بین مردم عادی ، می زد. از جمله در رابطه به تقرر من ، با همدستی عبدالمالک عظیمی رییس اجراییه و رحم الدین بلوچ  مدیر منابع بشری یک نفر معلم به نام محمد یونس نعیمی را آورده در مقابل من قرار دادند. در امتحانات کتبی نمره بیشتر را من گرفتم اما در امتحان شفاهی نمرهء آقای نعیمی را بیشتر دادند. این که ممکن است آقای نعیمی سوالات را قبل از امتحان دیده باشد هم زیاد بعید به نظر نمی رسد زیرا هیات ممتحن همین سه نفر بودند به اضافهء یک نفر از کمسیون اصلاحات اداری.
کمسیون اصلاحات اداری که یک نفر نماینده در سرپل داشت ، اعلام کرد که نمرات ما دو نفر مساوی است و نتیجهء نهایی را به عهدهء شخص والی گذاشت. به آقای رحمتی گفتم ، من کنار می روم. چون اگر برنده مرا اعلان کنید در آینده برای شما جنجال جور می شود. مخالفین تان همین را می خواهند ، تا به این طریق علیه شما دسیسه بسازند. امتحان مردود دانسته شد و قرار شد بار دیگر این پست به اعلان گذاشته شود. در دور بعدی آقای نعیمی به علت تکمیل نکردن شرایط [ از جمله تحصیلات عالی یا لیسانس ] شارت لیست نشدند.
مدتی که در سرپل اقامت داشتم ، اتفاقات عجیب و غریبی روی داد که بعضی از این رویداد ها بسیار جالب و شنیدنی است، به ذکر بعضی از آن ها می پردازم.
در سرپل اقوام مختلفی زندگی می کنند. تنوع ملیتی که در سرپل وجود دارد شاید در هیچ یک از ولایات کشور وجود نداشته باشد. به همین ملحوظ رقابت ها و اختلافات قومیتی هم بسیار است.  از زمانی که آقای رحمتی به حیث والی مقرر شده بود ، هر روز تظاهرات و راهپیمایی در شهر  سرپل از طرف گروه های مختلف راه اندازی می شد. یکی از این تظاهرات به خاطر یکی از مامورین ریاست معارف به راه انداخته شده بود. یکی از مامورین ریاست معارف که متعلق به قوم عرب بود در امتحان کمسیون اصلاحات اداری پست خود را از دست داده  و وظیفهء وی را شخص دیگری که در امتحان کامیاب شده بود ، احراز کرده بود. اقوام عرب از قریه های دور دست به شهر کوچک سرپل آمده راه پیمایی وسیعی را به راه انداختند. شعار های شان به ضد  والی بود. در قطع نامه ای که خوانده شد ، از ریاست معارف سرپل درخواست گردید تا آن مامور ریاست معارف باید به همان پست قبلی خود باز گردد! در پایان هم تهدید کردند در صورتی که به درخواست شان توجه نشود به تظاهرات شان ادامه خواهند داد.
اتفاق دوم:  یکی از آشنایان پدرم حاجی غلام نام دارد. در یکی از روزها حاجی غلام به نزدم آمده گفت که پدرت از من قرض دار است و مدت ها از این جریان گذشته است. پدرت قرضش را نداده ، فکر می کنم فراموش کرده باشد. پدرم در سال ۱۳۶۴ به سفر حج رفته بود ، در آن زمان حاجی غلام در عربستان سعودی کار می کرد. پدرم از وی مقداری پول قرض گرفته بود و قرار شده بود که آن پول را در این جا به شریک حاجی غلام بدهد. هنگامی که پدرم از سفر حج برگشته بود ، قرض حاجی غلام را به شرکیش پرداخت کرده و رسید هم دریافت داشته است. بعد از چند سال حاجی غلام با شریکش دچار اختلاف می شود و شراکت شان را بهم می زنند. حالا حاجی غلام می گوید من با آن شخص شرکات ندارم لذا پول به من نرسیده است!! به جواب حاجی غلام گفتم کاکای محترم از سال ۱۳۶۴ تا ۱۳۹۰ حدود بیست و شش سال می گذرد ، در این مدت شما بار ها پدرم را دیده اید ، چرا در این مدت این مسئله را مطرح نکردید؟ ثانیاً این پول را به پدر بنده داده اید و الحمدلله پدرم حیات دارند ، شما هر مشکلی که دارید ، با خود ایشان مطرح کنید. من نمایندهء پدرم نیستم!
اتفاق سوم: نمی دانم کدام شیر خام خورده ای ، رفته و به پدرم گفته بود که پسرت در ولایت کار می کند ، حتماً معاش خوبی هم دریافت می کند و به قولی ، کار و بارش سکه است! پدرم از قریه آمده بود ، سرای وان برایم زنگ زد که پدرت از قریه آمده ، می خواهد تو را ببیند. با خوشحالی رفتم و دست پدرم را بوسیدم و از  اوضاع و احوالش جویا شدم. پدرم گفت می خواهم همراهت گپ بزنم. راستش کمی نگران شده بودم که خدای نخواسته کدام اتفاق نیفتاده باشد. به هر صورت گوشه ی خلوتی را پیدا کرده و گفتم ، بفرمایید! پدرم بعد از کلی فلسفه و حاشیه اظهار داشت که عایدات زمین هایش کم شده و از لحاظ اقتصادی وضعیت خوبی ندارد. به همین خاطر «باید از بابت خانه ای که در آن می نشینی کرایه بدهی! – قابل یاد آوری است خانه ای که در مزار خانم و فرزندان من در آن ساکن هستند متعلق به پدرم می باشد و من از خود کدام ملکیت غیر منقول ندارم –  در صورتی که نمی توانی کرایه بدهی، پس خانه را تخلیه کن تا به کس دیگری آن را به کرایه بدهم!!
به هر حال – بعد از هفده یا هژده ماه زندگی در سرپل دوباره به کابل برگشتم.  در این مدت فقط سه یا چهار ماه برایم معاش داده شد. بابت مخارج زندگی یک عراده موتر شخصی که داشتم فروخته با پول آن روزگار گذراندم. این حکایت مرا یاد این شعر می اندازد
میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است

یادداشت: قابل ذکر می دانم که اسامی و تمام رویدادهای این داستان واقعی است ، من نویسنده در نوشتن رویداد حوادث و اتفاقات هیچگونه دخل و تصرفی نکرده ام ، همان چیزی که بوده است ، همان را نوشته ام.
۲۳ عقرب ۱۳۹۱ – کابل

ثبت نظر