: باز هم جن هایش تور خورده بود. به زمین و زمان ناسزا می گفت. می خواستم خنده کنم ، مادر جنگم کرد.
-: چب باش! نمی گی صدایته بشنوه؟
: هوا به شدت گرم بود. دورتا دور بام ها بند بود. پشه ها داخل پشه بند آمده بودند. صدای رادیویی از بام همسایه شنیده می شد، یک نفر با هیجان و در حال سخنرانی بود.
: غالمغال داشت، بی خود دو ( فحش ) می زد.
-: او، او ، تو ره می گوم!
-:او مرده گو!
: از بام خانه همسایه هم صدای خنده می آمد. خوابم نمی برد. مادر یک سیلی محکم زد.
-: خنده می کنی؟
: جای تاسکی اش ( سیلی ) درد کرد. خنده ام را خوردم.
: مثل این که همین دیروز بود. یک چشم بهم زدن این همه سال گذشت؟! اما او در همان گذشته باقی مانده بود. گذشته ای که حتی من به خاطر ندارم.
:بیل را دست به دست می کنیم، به زمین می اندازم. نجف بیل را برمی دارد، چند بیل خاک می اندازد و باز بیل را زمین می گذارد. نسوارش را تف می کند، زیر لب با خودش غم غم می کند.
-: شو گفتم شان، صبکی پشت دروازه شان رفتم، سیل کو هیچ کدام شان نامدند؟!
: نفس عمیقی می کشد، همچنان که عرق های پیشانی اش را پاک می کند، صدایش را بلند می کند. به طرفش بر می گردم.
-: آدم که غریب شد، زنده اش هم غریب اس، مرده اش هم غریب اس، خدا آدمه غریب نکنه!
: سر و صدا و فحش هایی که می زد، هنوز در گوشم می پیچد
-: او مرده گو! او تو ره می گم…
ترس و وحشت از گرفتار شدن همه جا حاکم بود، مردم در خانه های شان هم احساس امنیت و آرامش نداشتند، از هم می ترسیدند، از هم فرار می کردند، به هم دیگر شک می کردند که حزبی نشده نباشد؟! کافی بود یک نفر بگوید؛ فلانی اخوانی است. اما او این چیزها را نمی دانست، از چیزی ترس نداشت، به زمین و زمان فحش می داد و ناسزا می گفت! به کسی کار نداشت ، با خودش می گفت، حالش که بهتر می شد ، می خندید. کفشی به پا نمی کرد، مسیر خانه اش تا سر خیابان را چندین بار می رفت و بر می گشت، به زمامداران فحش می داد. رهگذر ها با دیدن او مجبور می شدند راه شان را تغییر بدهند.
:یک نواخت خاک می ریزیم، عمق گودال کم و کمتر می شود. بیشتر تقلا می کنیم که زودتر خلاص شود. شاید فکر می کنیم با ریختن خاک، از شر سر و صدا و فحش هایش خلاص می شویم.
:ایستادش کرده بودند، به خاطر این که ریش هایش تراشیده بود، او هم فحش داده بود؛ « او ، او تو ره می گم، او مرده گو! … »
از گذشته های دور، که من به خاطر ندارم، دیوانه شده بود. یا هم دیوانه اش کرده بودند. همسایه ها می گفتند؛« ده محبس دهمزنگ که بندی بوده، همراه بوت عسکری ده کله اش زدن…» از بندی که خلاص شده بود، همی قسم بود.
نجف گفت: ده زور ، ده موتر داتسن بالایش کدن، مردم هم از ترس پیش نرفتن. هیچ کس هم گفته نتانست که دیوانه اس…
: اسب زیر کراچی بی قراری می کند، پای پیشش را به زمین می کوبد. سرش را که می جنباند، یال ها و زنگوله هایی که به تسمه ای چرمی محکم شده و در گردنش بسته است ، به صدا در می آید.
: جنازه اش را شسته بودند، دروازه را چارتاق باز کردند، نجف کراچی اش را آورد، جنازه خیلی سنگین شده بود، به زحمت به کراچی بالا شد.
نجف گفت: بسیار وقت گم بود، کدام کسی هم پشتش را نگرفت، به نظرم زیر لت خوردن مرده، کل بدنش سیاه و کبود شده بود…
: مرد قبر کن، آخرین باقی مانده آب سطل را روی تپهء خاک می پاشد، و با بیلش یک بار دیگر خاک های روی قبر را مرتب می کند.
نجف به دنبال سنگی می گردد، تا به عنوان نشانی روی قبر بگذارد. قبرستان آرام و خالی است، بیرق های رنگ و رو رفته و پاره شده ی قبرها ، همراه با علف های وحشی خشکیده در نسیم صبح گاهی آرام، آرام تکان می خورند.
