Tag - داستان کوتاه

مهمان ناخوانده!

سال ۱۳۷۷ از مزار به شهرستان سانچارک می رفتم از راه چُل ( در اصطلاح محلی به دشت های بی اب و علف چُل گفته می شود). بالای موتر گاز ۶۶ – شب بود از خفتن گذشته که موتر در راه عوارض پیدا کرد و دیگر چالان نشد. موتروان دل و روده موتر را معاینه کرد، اما نتوانست دردش را تشخیص دهد، مایوسانه مانند...

بیشتر بخوانید

گدایی گر ( داستان کوتاه )

    پیراهنی که به تن داشت، برایش بسیار بزرگ بود. و شاید هم لاغر بود. رنگش مثل کاه زرد شده بود. گاه گاهی دستش را روی شکمش که آماسیده بود، می کشید. نمی دانم چند وقت بود که او را ندیده بودم. دستش را دراز کرد. جرق جرق جویدن ساجقش همه را متوجه خود می ساخت. دکاندار که مشغول گپ زدن با مشتری بود...

بیشتر بخوانید

مرگ زمان ( داستان کوتاه )

: باز هم جن هایش تور خورده بود. به زمین و زمان ناسزا می گفت. می خواستم خنده کنم ، مادر جنگم کرد. -:   چب باش! نمی گی صدایته بشنوه؟ : هوا به شدت گرم بود. دورتا دور بام ها بند بود. پشه ها داخل پشه بند آمده بودند. صدای رادیویی از بام  همسایه شنیده می شد، یک نفر با هیجان و در حال سخنرانی بود. : غالمغال...

بیشتر بخوانید

و آسمان همین رنگ بود!

مزار شریف ۱۳۷۷ ۱۶ اسد: از هر طرف صدای انفجار می آید، نزدیک تر شده است. لرزش خفیفی در دستانم حس می کنم. بعضی کارهایی را که باید انجام بدهم، دوباره همه یک بار دیگر چک می کنم. « پوچک» های مرمی را از سر بام و داخل «حویلی» جمع کرده داخل چاه « کناراب» ریخته ام، کتاب ها و نوشته هایم، عکس ها، اسناد و...

بیشتر بخوانید

سه پته باز

به هنر [ یا حرفه ] خاصی می گویند که تعدادی از اشخاص در جامعهء ما به این شغل اشتغال ورزیده و مصروف می باشند. در اصطلاح سه پته باز به کسی اطلاق می شود که در چالاکی و رندی – در اصطلاح عوام الناس یعنی حرامزادگی – سر آمد روزگار باشد. هر چند که سه پته باز مشخصاً تداعی کننده هنر و حرفه خاصی است اما...

بیشتر بخوانید