گدایی گر ( داستان کوتاه )

 

 

پیراهنی که به تن داشت، برایش بسیار بزرگ بود. و شاید هم لاغر بود. رنگش مثل کاه زرد شده بود. گاه گاهی دستش را روی شکمش که آماسیده بود، می کشید. نمی دانم چند وقت بود که او را ندیده بودم. دستش را دراز کرد. جرق جرق جویدن ساجقش همه را متوجه خود می ساخت. دکاندار که مشغول گپ زدن با مشتری بود دستش را به علامت این که عذر گدای گر را بخواهد، بر روی ریشش کشید. بعد فکر کرد که صدا به نظرش آشنا است، سرش را برگرداند و او را نگاه کرد.

گدای گر روی بند چادری کهنه و چرکش را بالا زده بود، سینه اش هموار بود و شاید هم از گشادی پیراهنی بود که پوشیده بود. وقتی که دوکاندار دستش را بر روی ریشش کشید، دانست که خیراتی در کار نیست. سماجت نکرد، راه افتاد. برای هر چیزی که ممکن بود به عنوان خیرات دریافت کند، بار جامه ای همراه داشت. اگر اتفاقا کسی پول می داد، دستش را از یقه ی ( یخن ) پیراهنش داخل کرده، جایی که باید پستان هایش می بود، انبار می کرد.
صورت بچه گونه اش، زیر آن چین و چروک های زود رس پنهان شده بود و صدایش که واقعاً شبیه صدای ” مینا ” بود، به یاد گذشته افتادم. گاهی که از کوچه ی ما  می گذشت، بچه ها به دنبالش راه افتاده و خطاب به او با صدای بلند [ مینا ، مینا … ] گفته فریاد می زدند. اسمش مینا نبود. شاید به خاطر همین که صدایش شبیه صدای مینای سخنگو  ( گپدان ) بود، بچه ها اسمش را مینا گذاشته بودند.
-: بر پدرتان نالد،  بی پدرا … کس مادرا
رهگذر ها ایستاد می شدند و دکاندارها سرهای شان را از دکان های شان بیرون می کشیدند. بعضی ها – که بیشتر آدم های بزرگ و ریش سفید بودند –  بچه ها را ملامت می کردند و مانع شان می شدند.
-: بورین، حیا کنین! ده ایی سیاسر عاجز چی غرض دارین!
از دشنام های او زنها خجالت شده راه شان را کج می کردند و یا مسیر خود را تغییر می دادند. بعضی از بچه های لوچک، چشم سفیدی می کردند و پروای هیچ کس را نداشتند. دوباره؛ [ مینا ، مینا … ] گفته چیغ می زدند.
او هم سرش را به طرف زمین خم کرده ، وانمود می کرد که به دنبال سنگ می گردد. اگر سنگی پیدا می شد، بچه ها چپلک های شان را به دست گرفته و می گریختند. او چند قدمی به دنبال شان می دوید و دشنام می داد
-: حرامی ها، بی پدرا …
وقتی که بچه های بیشتری جمع می شد و اوضاع از کنترل خارج می گشت، تعداد بیشتری از رهگذرها و دکاندار ها بی فرو نشاندن غایله پا به میدان می گذاشتند و بچه ها را پراکنده می کردند.
_-: اینا مکتب می رن، بی شرفا هیچ شرم و حیا ندارن، ده ایی مکتبا مالوم نیست ده اینا چی یاد می تن؟؟
یک سیاسر بی چاره را آزار می تن!
بعضی از بچه ها که دخالت نکرده بودند، باقی می ماندند، آنهایی که گناه کار محسوب می شدند صحنه را ترک می کردند. او هم یکی یکی بچه های باقی مانده را از نظر می گذراند و با خودش غم غم می کرد، بچه ها هم خاموشانه او را نگاه می کردند و باز دکانداری می آمد و بچه های باقی مانده را دور می ساخت
-: شما کار و بار ندارین، چی ره سیل می کنین؟….
-: برو شاباز…
با صدای بلند ساجق می جوید، بعد به پیش دکان دیگری رسیده بود.
-: خیرات، خیرات بته!
دکاندار سراپای گدای گر را برانداز کرد، چنین معلوم می شد که  در پی فرصتی است تا سر به سر گدای گر بگذارد، همین که متوجه شکم آماسیده ی او شد، خنده ی شیطنت آمیزی کرد. با حرکت چشم به طرف شکم آماسیده ی گدای گر اشاره کرده گفت: « عاروسی کدی بخیر؟؟!»
گدای گر تفش را به زمین انداخت و دکاندار را نگاه کرد. و دستی بر روی شکمش کشید.
-: مرا عسکرا برده بود، چند وقت نگایم کدن، ده پسته نگایم کدن، ناجور شدم ، حالی شکمم پندید!
گدای فرصتی پیدا کرد تا روی سکوی دکان بنشیند، نفسی تازه کرد و باز تفش را به زمین انداخت
-: ناجور که شدم، ده شار آورده ایلام کدن
تعدادی از دکان دار ها و رهگذرها ، ایستاده شده و به گپ های گدای گر گوش دادند، یکی دو نفر هم پول کم ارزشی را از جیب خود بیرون کرده و به او دادند. بعضی های دیگر که هنوز خنده از روی لبان شان محو نشده بود، با تکان دادن سر پی کار خود رفتند.

ثبت نظر