کتاب خانه!

تقدیم به آنهایی که خواندن و مطالعه کتاب را دوست دارند؛

در منطقه ای که زندگی می کردیم یک کتابخانه عمومی وجود داشت. این را از طریق دوستی مطلع شدم، که خانه شان با خانه ای که ما در آن زندگی می کردیم دیوار به دیوار بود. پدرش نیز گاه گاهی با پدرم می نشستند، چای می نوشیدند و صحبت می کردند. من نیز گاهی به خانه ی آنها می رفتم. او خواهری داشت که از ما بزرگتر بود. ما در آن زمان صنف سه و یا چهار مکتب بودیم و خواهر دوستم شاید صنف ده یا دوازده بود که یادم نیست. خواهر دوستم که بعدها متوجه شدم عضویت یکی از سازمان های انقلابی را دارد، ما را تشویق می کرد که کتاب بخوانیم. من نیز به خواندن کتاب علاقه داشتم. آنها از کتابخانه ای که گفتم کارت داشتند و همیشه کتاب به امانت می گرفتند. گاهی هم از کتاب های داستانی که دوستم می گرفت به من می داد تا بخوانم. اما گاهی که رابطه اش با من خوب نبود، به من کتاب نمی داد. تصمیم گرفتم که خودم عضویت کتابخانه را بدست بیاورم و کتاب بگیرم. یک روز تصمیم گرفتم این کار را انجام دهم. تنها شرطی که کتابخانه برای عضویت داشت، داشتن یک قطعه عکس بود. این را می دانستم از عکس هایی که در گذشته گرفته بودم، یک یا دو قطعه در خانه موجود بود. از مادرم خواستم یکی از عکس هایم را پیدا کند و برایم بدهد. بعد از اصرار زیاد مادرم این کار را کرد. آن روز احساس خیلی خوبی داشتم. با خوشحالی به طرف کتابخانه می رفتم. شاید تا کتابخانه فاصله ی چندانی نداشتم که ناگهان پدرم از دور نمایان شد و او مرا در کوچه ای دید که از خانه ما فاصله داشت. پدرم آدم خشنی است. وقتی که مرا در آن منطقه دید، فکر کرد در کوچه ها پرسه می زنم و به همین خاطر سیلی ( تاسکی ) جانانه ای زد، که هیچ گاه فراموشم نمی شود و اما او هیچ گاه از من نپرسید که در آن جا چه می کردم و من هم هیچ وقت جرات نکردم برایش توضیح بدهم که برای حاصل کردن عضویت کتابخانه، به سوی آن جا روان بودم. با آن که نتوانستم عضویت هیچ کتابخانه را به دست بیاورم، اما تا هنوز هم از خواندن کتاب لذت می برم و عاشق کتاب خواندن هستم!

ثبت نظر