آنها فقط هشت نفر بودند!

تعدادشان هشت نفر بود. هر وقت با هم بودند ، همیشه همین طور بود. اولی باریک و قد بلند که شلوارش یا کوتاه بود و یا به عمد پاچه های شلوارش را بالا کشیده بود، پایزارهای وطنی پایش بود. دیگری که یک پایش قطع بود و به کمک عصا راه می رفت ، و سه نفرشان هم تقریباً می شود گفت شبیه هم بودند ، یکی شان هم بود که سن و سالش از دیگران بیشتر بود ، ریش و موهای سرش پاک سفید شده بود و آدم آرامی به چشم می آمد ، هفتمی آدمی سیاه و چاق و هیکلی درشت و ورزیده داشت و بلاخره هشتمی که سن و سالش از همه کمتر می زد و آخرتر از بقیه حرکت می کرد.

به خیابان اصلی که رسیدند از هم جدا شدند. سه نفر شان ماندند. آن که از همه پیرتر بود و دو تا ، آنهایی که شبیه هم بودند. یکی از آن دوتایی که شبیه هم بودند روی زمین دو زانو نشست ، دامن پیراهنش را روی پایش کشید و پشتش را به تنهء پشه خان کنار پیاده رو چسپاند ، آن یکی هم که شبیه اش بود بالای سرش ایستاد و پیرمرد هم آن طرف پیاده رو روبروی این دو تا منتظر ماند.
دکان دارها یکی یکی دکان هایشان را باز می کردند صدای ترق و تروق دروازه های آهنی که فنر وار جمع می شدند سکوت صبح گاهی را می شکست. هر کدام فقط همان جلو مغازهء خود را آب و جارو می زد. تک و توکی رهگذر هم در حال گذشتن از پیاده رو بودند. یکی از این هشت نفر هم آنطرف تر از این سه نفر در حدود پنجاه متر دورتر تقریباً نزدیکی های دروازه مسجد ایستاد شده بود. دور خودش می چرخید ، راهگذران را از نظر می گذراند و با دستفروشانی که در حال پهن کردن بساط خود بودند، کمک می کرد. آفتاب که گرم تر شد عبور و مرور و سر و صداهای مختلف هم زیادتر می شد. اتومبیل هایی که حتی روی سقف آن آدم نشسته بود از حومه های شهر یکی یکی می رسیدند. مردم مثل مور و ملخ در هم می لولیدند و بعد هر یک به سوی می رفت.

پیرمردی که کنار پیاده رو ایستاد بود فقط متوجهء آن یکی رفیقش که در پنجاه متری قرار داشت ، بود. از این که با دستفروشان سر دوستی را گرفته بود، با خود می خندید. بعد مثل این که از او پیامی دریافت کرده باشد دقیق تر شد و خیلی زود خودش را به دو نفر دیگر رسانده و به آنها چیزی گفت. و آن دو نفر خودشان را جمع و جور کردند. آن که نشسته بود یک دست ورق را از جیبش بیرون آورد. سه تا از ورق ها را جدا کرد. خال یک از ورق ها به رنگ سرخ بود و خال دو ورق دیگه رنگ سیاه داشت. آنی که بالای سر نفر اولی ایستاد بود مقداری پول از جیبش بیرون آورد. نفر اولی شروع کرد به حرکت دادن ورق ها ، خیلی سریع آنها را می چید و بعد جابجا می کرد. یک مشت ورق دیگه هنوز در راستش بودند. آنی که قد بلند بود و در پنجاه متری قرار داشت ، همراه با یک نفر دیگه که به نظر رهگذر می آمد و سرشانه اش خورجینی بود، در حال آمدن به طرف این سه نفر بودند. مرد قد بلند و مردی که خورجین سرشانه اش بود داشتند به این سه نفر نزدیک می شدند. آنی که ایستاده بود مقداری پول را روی یکی از ورق ها که خالش معلوم نبود گذاشت. مرد قد بلند و مردی که خورجین سر شانه اش بود، حالا رسیده بودند. مرد قد بلند با شانه اش به مردی که خورجین سرشانه اش بود، تلنگری زد و بدون اینکه نگاهی به او کند، با خود، طوری که مرد خورجین دار هم بشنود گفت: اوه – ایناره سیل کو! چی کار می کنن؟! و همینطور با شانه اش مرد خورجین دار را به طرف آن دو دیگر به جلو راند. مردی که خورجین سر شانه اش بود ایستاد و بازی آن دو نفر را تماشا کرد. مردی که نشسته بود ورق را برداشت. رنگ ورق سرخ بود. مردی که ایستاد بود و پول گذاشته بود با خوشحالی گفت: اینه مه بردم! مردی که نشسته بود خودش را به ناراحتی زد و مقداری پول را به مردی که پول گذاشته بود، داد. بار دیگر آنها بازی شان را تکرار کردند و بار دیگر مردی که ایستاده بود و پول می گذاشت، برد. مرد قد بلند مرد خورجین دار را تشویق کرد: اینه مام پول می مانیم! مرد خورجین دار با خود خنده ای کرد و از جیب خود یک بسته نوت افغانی را بیرون آورد. مردی که نشسته بود با جدیدت ورق ها را زیر و رو می کرد. خال دوتا از ورق ها سیاه بودند و خال یکی از ورق ها سرخ. گاهی روی خال دار ورق ها را به دیگران نشان می داد. بعد از این که ورق ها روی دامن مرد قرار گرفتند، مرد قد بلند به مرد خورجین دار یکی از ورق ها را نشان داد و گفت: اینه اینجه بان! اینه همی اس! ولله اگه خودش نباشه! و مرد خورجین دار با اطمینان خاطر پولش را روی همان ورق گذاشت. مردی که نشسته بود، ورق را برداشت. رنگ خال آن سیاه بود و پول را گرفته داخل جیب خود گذاشت. مرد قد بلند از مرد خورجین دار خواست که باز هم پول بگذارد و ادامه داد: شاید این دفعه ببری!  مرد خورجین دار بدون آنکه جیب هایش را بگردد گفت: دیگه پول ندارم! وقتی مرد نشسته این جمله را شنید از مرد قد بلند و مرد خورجین دار خواست که از جلو او کنار بروند. مرد قد بلند تا می خواست برود مرد خورجین دار جلوش را گرفت: مره پیسه مه بته! مرد قد بلند دست او را کنار زد: مه چرا بتم! و به طرف مرد نشسته اشاره: پیسه ره ده او باختی از مه می گیری؟ مردی که خورجین برشانه داشت گفت: تو گفتی که سر او قطه بان! و مرد قد بلند در جوابش گفت: نمی ماندی! ده گپ مه نمی کدی! مرد خورجین دار تا حدودی قانع شد و به طرف مرد نشسته رفت. تعدادی از رهگذاران از سر و صدای آنها جمع شدند. مرد هیکلی هم از راه رسیده بود. پیر مرد خطاب به رهگذارن گفت: هیچ گپ نیس! رفیقا استن مزاق می کنن!
مرد خورجین دار گفت: مزاق چی می کنم! پیسه مه بتین! مرد چاق در جوابش گفت: پیسه چی ره! پیرمرد جلو آمد و گفت: او بیادر باختی! مه ده چشم خود دیدم که تو باختی! مرد خورجین دار سماجت کرد و گفت: مره پیسه مه بتین! مردی که نشسته بود از جایش بلند شده و آن طرف پیاده رو رفته بود. مردم هم بیشتر جمع شدند. مرد خورجین دار نمی رفت. مرد سیاه و چاق عصبانی شد و سیلی محکمی به صورت مرد خورجین دار زد: هم می بازی و هم پیسه داوا داری! قمار نمی زدی! و ناگهان شروع کرد به فریاد زدن: او عسکر کجاستی – بیا که اینی آدم قمار می زنه! جمعیت تماشا کننده بیشتر شده بود. سرباز پلیسی که اسلحه ای در دست داشت از راه رسید و خطاب به مرد سیاه کرد: چی گپ اس بیادر؟ پیرمرد خودش را به مرد خورجین دار رساند و آهسته به گوشش گفت: زود برو که حوزه می برنت! غریب استی! ده خود جنجال جور نکو! و بعد رویش را به طرف سرباز کرد وبا صدای بلند گفت: عسکرجان هیچ گپ نیس! خیر و خیریت اس! و سرباز مردم را که با قنداق اسلحه اش می زد متفرق کرد. مرد خورجین دار نگاهی به دور و بر خود انداخت و راهش را گرفت و رفت و بعد در میان رهگذران از نظر پنهان شد.

ثبت نظر