نفر ششم!!

در فضای مجازی یک قسم نصیحت های پدرانه وجود دارد که اصطلاحا به آن ” جملات انگیزشی ” می گویند. یک روز با یکی از این جملات مواجه شدم که نوشته بود: اگر با پنج نفر آدم موفق بگردی نفر ششم خودت هستی! و جملات دیگری که اگر با پنج ملا بگردی ملای ششم خودت استی و غیره ! به این فکر افتادم؛ کسانی که من در گذشته می شناختم چگونه آدم هایی بودند؟؟

  • یکی از کسانی را در سابق می شناختم؛ عادت داشت همیشه همراه خود یک جلد کتاب یا روزنامه داشته باشد. کتاب هایی با عنوان های بسیار پر طمطراق تا مردم فکر کنند که او آدم اهل مطالعه و دانشمندی است. خوب به یاد می آورم هر گاه کتابی را نزد دوستی می دید که از عنوانش خوشش می امد، به بهانه این که می خواهد آن کتاب را مطالعه کند آن را طلب می کرد و دیگر باز برنمی گرداند. با همین کتاب های طلبی یک کتابخانه در خانه خود جمع آوری کرده بود. می توانم با ضرس قاطع قسم یاد کنم که یک ورق از آن کتاب ها را هم نخوانده بود. سال های بعد که باجه اش والی  مقرر شده بود ، این آدم دستمال مرطوب در دست شیشه موتر باجه اش را پاک می کرد!
  • یکی دیگر از کسانی را که می شناختم و چند سالی هم همصنفی بودیم ، موفقیت را در  راه های میانبر یا شارت کت جستجو می کرد، به طور مثال در سال های ۱۹۹۲ که تازه نظام تغییر کرده بود و یک تعداد مردم در حال فرار به طرف آسیای مرکزی و مسکو بودند او پاسپورت صادر می کرد با مهر و امضای قومندانی امنیه یکی از ولایات شمالی – در زمان جمهوری کرزی با واسطه کردن و حق دادن در یکی از بنادر وظیفه گرفت . در آن جا خود را داماد وزیر معرفی کرد تا آن که افشا شد.  بلاخره با پرداخت رشوت دوسیه خود را از امنیت ملی پاک کرد. در حال حاضر خودش را آدم مهمی به حساب می اورد!
  • یکی دیگر از کسانی را که می شناختم که دوران جوانی با هم دوست بودیم ، همیشه به دنبال پول بود اما هیچ گاه پول دار نمی شد. شغل های زیادی را تجربه کرد. پایین و بالا بسیار دوید  هیچ گاه به پول دست نیافت. آخرین بار راه ملایی و تعویذ نویسی را در پیش گرفت. شنیده ام حالا صاحب چند خانه است و الحمد لله روزگارش خوب شده است!
  • آشنای دیگری داشتم که فقط در هفته آخر ماه رمضان تصویر مبارکش را در صفحهء بعضی تلویزیون ها می دیدیم و در آخرین جمعه ماه مبارک رمضان با خبر می شدم که با تعداد سی الی چهل نفر از چهارراهی دهن باغ تا چهارراهی کارته پروان تظاهرات کرده است و شعار می داده اند که می خواهند ” ق د س ” را آزاد کنند.
  • یکی دیگر از آشنایانم راننده تراکتور بود. زمین های مردم را ساعتی شخم می زد. چند سال بعد میکانیک تراکتور شد. پارسال که دیدمش گفت از ویدیو های که پاکستانی ها از ساخت وسایط دست ساز شان که در شبکه های اجتماعی می گذارند ، یاد گرفته است که تراکتورهای “داغمه ای” یا غیر فعال را خریداری کرده و بعد از ترمیم و رنگ آمیزی و ساختن اتاقک برای راننده آن را به فروش برساند. از هر معامله یک الی دو لگ روپیه برایش می ماند!
  • آشنای دیگری بعد از سال ها قومندانی ، شوق روزنامه نگار شدن کرده بود. من چند سالی در روزنامه اش کار کرده ام. بعد از نشر چند شماره روزنامه که علیه بعضی مسایل واکنش نشان داده شده بود، برای دوست مان مقام والی یگان ولایت پیشنهاد می شد. و کار روزنامه نگاری تا منفک شدن دوست مان تعطیل بود!
  • یکی از وطنداران سرپلی ام به کابل آمده بود، گفت بیا برویم به دیدن عمه زاده اش. عمه زاده اش در چهار راهی پل سرخ دفتر داشت. بعد از آن که ساعتی گپ زدیم در مورد شغلم پرسید، گفتم گاهی چیزهایی می نویسم یا برای نشریه یا برای تلویزیون و یا هم رادیو ( نمایشنامه )

بعد از مکثی کوتاه گفت فعالیت ما در بخش سایت و نت ورک و این چیزهاست ، می خواهی برایت وب سایتی بسازم؟ سال ۱۳۹۱ که این وب سایت را به طور رایگان ساخت ،  هر گاه در وب سایت به مشکلی بر می خورم آن را حل می کند بدون آن که تُن صدایش تغییر کرده باشد!

و رسیدن به موفقیت در ملک خدا داد این گونه است!

۱۰ اسفند ۱۴۰۳