این حرف دل یک قاچاقبر ترک است که به گروگان افغانی خود گفته است. وی همچنان توضیح می دهد: تنها مردمانی که بازخواست گر ندارند، افغانستانی ها می باشند. اگر شهروندان کشورهای دیگر مانند ایرانی ها، پاکستانی ها ، بنگلادیشی ها و یا سریلانکایی ها را به گروگان بگیریم، در کوتاه ترین زمان، دولت های متبوع شان پیگیر قضیه می شوند و از طریق پولیس بین الملل و حکومت ترکیه ، اتباع شان را از چنگ ما بیرون می آورند. تنها افغانستانی ها هستند که هیچ دولتی از آنها حمایت نمی کند و این ها (افغان ها) برای ما به منزله پول نقد هستند ….
حکایت تلخ مهاجرت افغانی ها بر می گردد به زمان هجوم ارتش سرخ به افغانستان و پس از آن، تصفیه های قومی ارتش جهل، ارتجاع و نژادپرست طالبان که عملا ملیت های مشخصی را که مورد نظرشان بود ، به طرق مختلف و با جبر و ظلم و قتل و غارت، مجبور به مهاجرت و ترک دیار می نمودند و می نمایند. این قبیله ی وحشت، چنان عرصه را بر شهروندان کشور تنگ و خفقان آور ساخته بود که جای هیچ تنفسی باقی نمی ماند تا اقشار مختلف اعم از تحصیل یافته و غیر تحصیل یافته مجبور شوند از همه چیز خود بگذرند و تنها برای زنده ماندن، جان خود و احتمالا خانواده ی خود را از این مهلکه بکشند.
عبدالمنان نیازی، یکی از سران طالبان، زمانی که آنها بر شهر مزار شریف تسلط یافتند، به حیث والی ولایت بلخ در خطبه ی نماز جمعه ۲۱ اسد سال ۱۳۷۷ خطاب به نمازگذاران چنین اظهار داشت: «هزاره ها سه راه بیشتر ندارند یا بمیرند، یا این که به امیر المومنین ملا محمد عمر مجاهد بیعت بدهند و به دین اسلام مشرف شوند! و راه سوم این است که به ایران بروند و تاجیک ها، آنها باید تابعیت امارت اسلامی را قبول کنند و اگر قبول ندارند باید این وطن را ترک کرده به تاجیکستان بروند. همچنان این مساله در مورد ملیت های دیگر مانند ترکمن ها، قرقیز ها و دیگر اقوام نیز صدق می کند…» کسانی که در آن سال ها در داخل کشور بودند حتما به یاد دارند که اتباع پاکستانی و پنجابی ها و همچنان اعراب یاغی و چچنی ها و… به وفور در کشور گشت و گذار می کردند، بدون آن که مدرک و یا اسناد شناسایی داشته باشند و نه کسی از آن ها سوال می کرد.
به هر صورت، در آن زمان، افغان ها دلایل کافی و محکمه پسند برای مهاجر شدن شان داشتند اما سوال این جاست که مهاجرت افغان ها بعد از آمدن هزاران نیروی بین المللی با آن همه تجهیزات و طمطراق که بوق و کرنای شان گوش فلک را کر کرده بود، نه تنها متوقف نشد بلکه بیشتر از پیش ادامه یافت! در این مجال، ما در پی این نیستیم که دلیل ادامه یافتن مهاجرت هموطنان خود را جستجو کنیم، چون هر انسان ذی شعوری هنگامی که پا به این جغرافیا می گذارد همه چیز را به خوبی درک می کند.
بر کسی پوشیده نیست که در این وطن چه می گذرد، از حاکمان تکیه زده بر کرسی های دولت که چه کسانی هستند، در این ده سال چه کرده اند و بعد از این چه خواهند کرد!؟از سرخوردگی و بلاتکلیفی مردمانش -اخصا نسل جوان– که نمی دانند چه آینده ای در راه است، از فساد گسترده ای که در تار و پود ادارات دولتی و غیر دولتی تنیده است، از کشت، تولید و قاچاق مواد مخدر و گسترش روز افزون معتادان و استیلای مافیا قدرت و زمین بر بخش های مختلف حیات اجتماعی، از گسترش و نفوذ رو به رشد تروریست و نا امنی، از عدم برنامه ی دولت برای ایجاد و تولید کار، از اختطاف ها و آدم ربایی ها، از بی اعتباری و بی اعتمادی این نظام در نزد جامعه جهانی، از اتکا به بیگانگان و التماس به دشمنان کشور، از آزاد ساختن پشت پرده ی آدم کشان و تروریست ها، از عدم محاکمه جانیان و جنایت کاران جنگی، و… همه ی این مسایل باعث شده است تا افغان ها درخانه ی خود احساس امنیت و آرامش نداشته باشد و برای رهایی از این مشکلات و ناهنجاری ها، راه دیار غربت را در پیش بگیرند، هر چند که مشکلات و دشواری های تازه تری در راه باشد.
و از طرفی، تحولات سیاسی – نظامی سالهای اخیر، یعنی ایجاد پایگاه های نظامی امریکا و کشورهای عضو ناتو و انعقاد پیمان های استراتژیک با دول غربی، موجب نارضایتی کشورهای همسایه گردیده است. عکس العمل این نارضایتی بالای مهاجرینی که از سالهای دهه ی شصت و هفتاد در این کشورها اقامت گزیده اند، به خوبی قابل مشاهده است. فشار و سخت گیری این دولت ها باعث شده است تا مهاجرین مقیم کشورهای مذکور، نه توان باقی ماندن در آن جا را داشته باشند و نه به علت معضلات و مشکلاتی که در کشور وجود دارد – آن گونه که در فوق ذکر کردم – جرات عودت به وطن را به ایشان می دهد.
با این حساب، تنها راه سومی که برای افغان های مهاجر و مقیم باقی می ماند، در پیش گرفتن راه های طولانی، دشوار و پرخطر برای رسیدن به کشوری دیگر است. با اطمینان می توان گفت که مهاجرت افغانی ها نه از روی هوا و هوس و به دست آوردن و داشتن زندگی مرفه است، بلکه برای زنده ماندن، نیاز و ضرورت به خاطر آسوده و آرامش روحی، احساس امنیت روحی و جسمی، عدالت و برابری، پایمال نشدن حقوق شهروندی، مصوونیت خانواده از تعرض و اختطاف، امنیت شغلی، حمایت قانون و مسایل دیگری از این دست…
سوال بعدی که مطرح می شود، این است که چگونه می توان به سرزمین موعود رسید، چه راه هایی وجود دارد؟ تعداد کمی از مهاجرین می توانند با ثبت نام کردن در دفاتر کمشنری ملل متحد به صورت قانونی خود را به این سرزمین ها برسانند، هر چند که این جا هم باید رشوت بپردازند! اما تعداد کثیری که عمدتا شامل جوانان می باشد، راه های غیر قانونی را برای رسیدن به هدف خود انتخاب می کنند. این مهاجرت های غیرقانونی که اکثرا توسط قاچاق چیان انسان صورت می گیرد، باعث شده است تا این جوانان خود را با خطر مرگ و نابودی مواجه نمایند. در سال جاری بارها خبر غرق شدن کشتی هایی که مهاجرین افغان را از جزایر مالیزیا و اندونزیا به طرف استرالیا انتقال می دادند، از رسانه های ملی و بین المللی انعکاس یافته است. این اخبار از آن دست خبرهایی است که نشان دهنده ی میزان عمق و وسعت فاجعه بوده، که نمی توان به آسانی از آن چشم پوشید. اما حوادث فراوان دیگری برای افغان ها مهاجر روی می دهد که همیشه انعکاس نمی یابد: آزار و اذیت افغان ها در پاکستان، اختطاف و کشیدن اعضای بدن افغانها در سرحدات ایران و ترکیه و ده ها حوادث دیگر که توضیح آن در این مجال ممکن نیست. اخباری که تا کنون در این رابطه نشر شده است ابتدا از طریق رسانه های بین المللی نشر شده و سپس رسانه های داخلی با آن پرداخته اند.
در پایان اگر ارگان های داخلی مربوطه خواسته اند واکنشی نشان بدهند تنها با نشر اعلامیه ای از شهروندان کشور خواسته اند تا به قاچاقبران اعتماد ننمایند. مسوولین امور چنان سرگرم پر کردن جیب های شان هستند که هر چیزی برای شان مهم است به جز حیثیت و جان و مال اتباع، همان طوری که قاچاقبر ترک گفته است، تنها اتباعی که بازخواست گر ندارد، افغان ها هستند.
به عنوان نمونه، با یک تن از جوانانی که قصد رسیدن به غرب را داشته است، اما توسط قاچاق چیان انسان اختطاف شده و سپس با پرداخت پول، رها شده است، گفتگویی انجام داده ام که قسمت هایی از این گفتگو در ذیل آمده است:
علی هاشمی ، ۲۱ ساله ساکن کابل:
«حدود سی نفر سرباز و افسر شبانه با دو موتر پولیس آمدند، به تفنگ های شان دو خشاب (شاجور) جنگی بسته بودند، یک عراده موتر سوپر کاستم (هایس) از دروازه پشتی داخل کمپ شد، چراغ هایش خاموش بود، چراغ های سلول ها را هم خاموش کرده بودند. دست های مان را بسته بودند، بعد از ما خواستند بدون سر وصدا و خیلی آرام داخل موتر شویم. زمانی که پولیس ترکیه ما را گرفته بود، تمام اجناس و پول های مان را گرفتند. اجناس و لباس های مان را پس دادند اما پول های مان را ندادند. از ما امضا گرفتند که گویا تمام وسایل و پول های مان را پس داده اند. گفتند که شما را به افغانستان دیپورت می کنیم. از کمپ بیرون مان کردند، به طرف مرز بردند. شب بود و موتر با چراغ های خاموش حرکت می کرد. احساس می کردیم فاجعه ای در راه است، از این خاطر که قانون دیپورت شان برداشته شده است. موتر به طرف مرز و سرحد رسمی و بین المللی نرفت بلکه از بیراهه و جاده ی خامه حدود یک ساعت میان دره ها و کوه ها ما را به طرف گوشه ای دور افتاده ای از سرحد برده، از موتر پیاده مان کردند. گفتند، قطار شویم. ترسیده بودیم، مثل این که بخواهند همه را رگبار کنند. گفتند دست همدیگر را بگیرید و روی تان را برگردانید، رو به روی مان مرز بود، سیم خاردار بود، گیت تفنگ های شان را کشیدند، روی ما را که دور دادیم، چند فیر هوایی کردند. گفتند به پشت سرتان نگاه نکنید، بروید به طرف مرز، ما هم از ترس به طرف مرز ایران فرار کردیم…»
هاشمی در ادامه می گوید:
«کردهای ایرانی، ما را در دشت پیدا کردند و گفتند که ما شما را به خانواده های تان می رسانیم، ما هم ناگزیر قبول کردیم. بعد آنها ما را با خودشان به یک روستا بردند – فکر می کنم نزدیکی های شهرستان خوی بود، چون بعدا به همین شهر رفتیم – در روستا ما را داخل یک طویله جا دادند. بعد آدم های زیادی می آمدند و می رفتند. من همراه پسر کاکایم بودم، دو نفر دیگر هم بچه های کاکا بودند و می خواستند ما را از هم جدا کنند، اما ما مقاومت کردیم و از هم جدا نشدیم، فقط یک نفر تنها ماند. ما شش نفر را سوار موتر کردند – دو دو نفر را داخل یک صندق پشتی موتر می انداختند – یک نفر مان در موتر جا نشد، لذا او را همان جا برای کردهای ترکیه فروختند. در بین راه چند بار موتر ایستاد شد، احساس می کردیم اشخاصی سوار موتر می شوند، صدای تماس بند اسلحه را می شنیدیم. تا این که به کوه رسیدیم، شب بود، جایی دیده نمی شد. از موتر پیاده مان کردند و بعد به صورت خواباندن مان، یک نفر پایش را روی کمرم و یک پایش را هم پشت گردنم گذاشته بود. با زنجیر دست های مان را محکم بستند. کفش نداشتیم، پاهای مان لخت بود. آنها حدود بیست نفر می شدند، اگر کسی درست راه نمی رفت، او را به شدت و بی رحمانه می زدند. ما را به بالای کوه بردند، دست های مان را قسمی به همدگیر بسته بودند که اگر یکی از ما نمی توانست راه برود، بالای دستش به شدت فشار وارد می شد و او مجبور بود هر قسمی شده پا به پای دیگران حرکت کند. دو ساعت راه می رفتیم تا این که به یک غار در بالای کوه رسیدیم. دست های مان بسته بود، پاهای مان را هم بستند. از ما خواستند که شماره تیلفون های خانه مان را به آنها بدهیم. از هر نفر مان ده هزار (۱۰۰۰۰) دالر می خواستند.»
این تنها حکایت تلخ علی هاشمی است که توانسته است با پرداخت پول توسط خانواده اش، از دست اختطاف چیان رها شود، اما ده ها و شاید صدها علی دیگری نیز در این راه به مصیبت های کلانی دچار شده باشند و یا این که هیچ گاه به مقصد نرسیده باشد و داستان مهاجرت خود را به گور برده باشد.
۱۵ مهر/میزان ۱۳۹۱ – هفته نامه ایتلاف ملی شماره ۲۵
