با تاسف باید بگویم که من هیچ یک از پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هایم را ندیده ام. زمانی که من به دنیا آمدم ، آن ها از دنیا رفته بودند. تنها مادر بزرگ پدری ام در زمان تولد من زنده بود و از آن جایی که من خیلی کوچک بودم، نمی توانم او را به یاد بیاورم. وقتی که بزرگ تر شدم دانستم که مادر بزرگم در قریه است و مرا خیلی دوست دارد و همیشه آرزو می کرده است کاش مرا ببیند. آخرین باری که مادر برزگم مرا دیده بود ، دو سال داشتم.پدرم نمی خواست به قریه برود اما همیشه از آن جا تعریف می کرد. از باغ های انگور ، گندم زار ها و گله های گوسفند.، ییلاق وفور شیر و لبنیات. می گویند پدر بزرگم هنوز پنجاه سالش نشده بود که از دنیا رفت. وقتی از دنیا رفت چهار پسر داشت، چهار دختر و دو زن! زن اولی اش مادر بزرگ من بود. ما به مادر بزرگ مامه خطاب می کنیم!به خاطر دارم که یک بار مامه ام برای من خریطه ( خلطه ) روان کرده بود که هیچ گاه به دست من نرسید! شاید سوال خلق شود که اصلا خریطه یا خلطه چی است. در قریه ما از قدیم رواج داشته است، کسانی که از خانه دور می بودند مانند کسانی که به عسکری می رفتند و اشخاصی که مسافر بودند، اعضای خانواده عمدتا مادر ها و گاهی عمه ها و خاله و بعضی از خانم ها به همسران شان خریطه روان می کردند.خریطه عبارت است از یک کیسه یا انبان که از پارچه یا رخت می دوزند، به شکل مستطیل و ظریفتی به مقدار یک کیلو، کمتر و یا بیشتر دارد. داخل آن را از کشمش سایه گی (سبز) یا کشمش سیاه، مغز چهار مغز ، بادام و آنها که توان اقتصادی شان پایین تر باشد؛ سنجد، زرد الودی و یا آلو بخارای خشک شده پر کرده و دهان آن – خریطه – را با دست می دوزند که شبیه بالش می شود!بعد به اشخاصی که قصد سفر به شهر را داشته باشند، خریطه را می سپردند تا آن را به شخص مورد نظر برساند. مامه ام خریطه را به کسی که سپرده بود، چند روزی در دشت می ماند ، به علت آن که موترشان در راه خراب شده بود. ان زمان راه های اطراف در تابستان خاکی و در زمستان گل آلود و بسیار خراب بود. موتری که فقط مسافرین را انتقال بدهد وجود نداشت بلکه مسافرین بالای بار موترهای چکله و یا لاری می نشستند و سفر می کردند. هر زمان موتر خراب می شد، مسافرین مجبور بودند صبر کنند تا عوارض موتر برطرف شود، حتی اگر چند روز طول می کشید!بعد از خراب شدن موتر و طولانی شدن تعمیر آن، گرسنگی بر شخص حامل خریطه فشار می آورد و ناچار دهن خریطهء سوغاتی مرا باز می کند، مقداری از محتوای خریطه را که می خورد دستش به شیء سختی گیر می کند، ان را بیرون می کشد، می بیند یک عدد چاقوی جیبی است که مامه ام آن را داخل خریطه قرار داده تا به دست من برسد.بعد از رسیدن موتر به شهر آن شخص، جریان را به پدرم گفته بود. چندین سال بعد وقتی بزرگتر شدم من آن شخص را دیدم، آدم خوبی بود. خودش جریان خریطه را برایم تعریف کرد و گفت که چاقوی سوغاتی مامه ام را برایم باز می گرداند. از آن پس همیشه آرزو می کردم ببینم چاقی سوغاتی مامه ام چگونه بوده است؟ باید بگویم که هیچ وقت چاقو به دستم نرسید!
سیزدهء جوزا ۱۴۰۱
