در این روزها پل سوخته شهرت جهانی کسب کرده است ، مردم هیجان زده ما هم مرتب عکس های پل سوخته را در صفحات اجتماعی می گذارند و به نوعی به امریکایی ها دهن کجی می کنند: آن قدری که شما ط ا ل ب ا ن را بد می گفتید، آنها بد نیستند !
پل سوخته نقطهء استراتژیک و ژئوپولتیک در غرب کابل به حساب می آید که راه ورود به شهر برچی و راه دیگرش به منطقه چهار قلعه باز می شود و در آن سو کوته سنگی و در جهت دیگر که دریای خروشان کابل امتداد می یابد. از سویی هم به خاطر استقرار و تجمع پودری صاحب ها و معاملات و داد و ستدهایی که انجام می شد، همگان می دانند که پل سوخته کدام نقطه از این کرهء خاکی است، به خصوص که در این روزها تغییرات عمده ای در آن به مشاهده می رسد، زیرا نه حضور برادران پودری احساس می شود و نه آن تجمع و معاملات و فعالیت و شور و هیجان سابق!
به هر حال
یادم آمد در کوچهء ما پیر زنی هست که گاه گاهی به خانه ما می آید و به نوعی دوست بی بی است. بی بی می گوید او یک پسر دارد که عظیم نام دارد. آنها در این جا هیچ قوم و خویشی ندارند. درک کور است و می آید درد دل خود را با بی بی می کند! بی بی همیشه عظیم را نفرین و بددعا می کند، مخصوصا وقتی که پیر زن از دست پسرش شکایت می کند.
-: به زور پول های پیر زن را می گیرد و می رود نشئه می کند!
فهمیده ام که یکی از پودری های پل سوخته عظیم نام دارد که حالا لا درک شده است. می گویند او در گذشته قومندان بوده ، برای خودش کسی بوده اما بعد از ” دی دی آر” شدن از سر بی کاری به اعتیاد روی آورده و به جمع معتادین پیوسته است. مادرش سعی می کند که این موضوع را از همسایه ها پنهان نگهدارد، تنها به بی بی این راز را آشکار ساخته است که عظیم پودر می زند!
بعد از اتفاقات اخیر پیر زن به خانه ما آمده بود. پیر زن با آن که هیچ دندانی در دهان ندارد اما زنی قوی بنیه و استخوان دار است. وقتی پیر زن را دیدم متوجه شدم که این پیرزن آن پیر زن قبلی نیست که من دیده بودم از روزی که پسرش لا درک شده است مانند گنجشک زیر باران مانده پرموچک شده است.
پیر زن گریه می کرد: چند روز می شود پسرم به خانه نیامده، کسی هم نیست تا برود و از سرنوشت پسرم آگاهی حاصل کند و بی بی هم سعی می کرد او را آرام کند
-: برای چه گریه می کنی؟ تو که همیشه از دست پسرت عذاب می کشیدی ، هر چه خاری و غریبی می کردی او به زور از دستت می گرفت! گم شده که گم شده ، گوشت آرام می شود، خوش نیستی؟! خدا را شکر بکش که گم شده ، بلایت ده پسش!!
فکر کنم گپ های بی بی به مزاج پیر زن هیچ خوش نیامد. پیر زن اشک هایش را با گوشهء چادرش پاک کرد و با غضب از جایش بلند شد تا برود!!
۱۵ اسفند ۱۴۰۱
