اولیا قل را در مزار همه می شناسند. مجنون است اما بی ازار. خیلی ها در مزار دوستش دارند. تا جایی که بعضی اشیاء را به عنوان تبرک از وی می گیرند. و مخلصینش هر چه را که او تقاضا کند، برایش می دهند!
زمانی که متعلم صنف های سه یا چهار بودم[۵۸-۱۳۵۷] ، اولیا قل را در راه مکتب – سلطان غیاث الدین – می دیدم. همیشه یک سگ در کُتَل خو داشت. زمان حفیظ الله امین بود. پیش روی مخابرات دیدمش. کفش نداشت پاهایش لچ بود ، پیراهن هم نداشت، یک پتلون زمستانی اردو – بدون کمر بند – و تا اندازه ای که فراخی می کرد- به تنش بود. با یک دست ریسمانی را که به گردن یک سگ جنگی بسته شده را گرفته بود و با دست دیگر پتلونش را. شاید ماه جوزا بود. چون مکتب در سرطان رخصت می شد و ان روزها امتحان سالانه برگزار بود. اولیا قل با سگش به سمت لیلامی می رفت. پشت پتلونش – درست در جای نشیمن گاهش که پارگی داشت، کدام کس با خط درشت نوشته بود؛
“خانهٔ خلق “
و – ممکن پتلون نوشته شدگی را شخصی هدفمندانه – به عنوان اعتراض نسبت به وضعیت سیاسی ان دوران – برایش داده بود که بپوشد. کسانی که چشم شان به پتلون اولیا ق افتاده بود، خنده شان می گرفت و هم می ترسیدند چیزی بگویند. اولیا قل که به نظر می رسید از گرفتن ان سگ جنگی بسیار خوشحال بوده باشد ، بی خبر و بی خیال به راه خود ادامه داد تا انکه در بین شلوغی موتر های چوک مرغ فروشی از نظر دور ماند!
نوت: ارگ ریاست جمهوری را در ان زمان به ” خانهء خلق” تغییر نام داده بودند!
۲۵ شهریور ۱۴۰۲
