پسان تر ها از سر بیکاری در دوران اپیدمی کرونا از کتابهایی که در خانه داشتیم من و یک رفیق ام کتابخانه ای که به ظاهر کتاب فروشی بود را ایجاد کردیم و همچنان قرطاسیه هم می فروختیم ، و از دسترسی به ماشین اسکن ، فتوکاپی و پرنت هم برخوردار بودیم. بعضی دانشجویان برای تحقیق شان از ما کتاب به عاریت می گرفتند. دانشجو برای بردن کتاب ۵۰۰ روپه امانت می گذاشت!
همچنان کتاب های کهنهء درسی را برای دسترسی همهء دانش اموزان به کتاب درسی تبادله می کردیم.
دکانی را به کرایه گرفته بودیم، می خواستیم دستی بر سر و روی دکان بکشیم. دیوارها را رنگ امیزی کنیم دقیق همان روزهایی که دیوارها را سنباده می زدیم که رنگ کنیم، به رفیق شریکم گفتم: باز تا لب نیایه؟
گفت چطو؟
گفتم: دفعه پیش که تا لب مزار را گرفت مه ده شهر مزار دستفرشی کتاب می کردم …. یک غرفهء کتابفروشی داشتم!!
خنده کرد!!
راستش از این تقارن هیچ خنده ام نمی گیرد
اما یگان وقتا یادم از چپس فروش دکان بغلی می اید، خنده ام می گیرد. در دکان کناری مان یک ادم امد چپس فروشی و بولانی پزی ایجاد کرد ، پیشین (چاشت) خانه نمی رفتیم صد روپه چپس می گرفتیم همراه نان تازه با رفیقم می خوردیم
در این چپس پزی یک پدر همراه سه پسرش و یک شاگرد شان که بسیار غلط بود، در امور چپس با هم همکار بودند. اخرین باری که چپس خوردیم ، سه بار تاوان دادیم.
- بار اول؛ شاگرد چپس فروش وقتی می خواست بشقاب را ببرد ، گفت: صد روپه! و پولش عندالمطالبه پرداخته شد.
- بار دوم هنگامی که شب می خواستند جمع کنند و به خانه بروند ، چپس فروش پسر وسطی اش را فرستاد و صد روپه چپس را مطالبه کرد
بار سوم ؛ چند روز بعد پسر بزرگش کتابچهء پر چربی را اورد که از ان روغن می چکید، گفت: اینه نام تان خط نخورده!
راستیش که نوشته بود: صد روپه چپس کتابفروش باقی !!
