دم خروس را قبول کنیم و یا سوگند یاد کردن ها را؟؟

حکایتی است که می گویند شخصی خروسی را از دهی ( قریه ) دزدیده و به زیر چپان خود پنهان نموده بود. شخصی که خروسش گم شده بود در پی آن می گشت تا این که با شخص چپان پوشی روبرو شد که با عجله در راه روان بود و دم  پرنده ای از زیر چپانش آشکار بود. شخصی که خروسش گم شده بود از رهگذر پرسید، برادر خروسم گم شده است و چنین و چنان مشخصاتی دارد، آیا تو ندیده ای؟ شخصی  که خروس را در زیر چپان خود پنهان کرده بود، به زمین و آسمان سوگند یاد می کرد که نه؛ من چنین خروسی را با چنان مشخصات ندیده ام. شخصی که خروسش گم شده بود، متوجه دم خروس شده بود که از زیر چپان آن رهگذر نمایان بود، با زیرکی خطاب شخص چپان پوش گفت؛ برادر نمی دانم قسم های شما را قبول کنم و یا دم خروس را؟!
در روزهای آخر زمامداری آقای کرزی شخصی را اعدام کردند که رییس خدای داد نام داشت. در مورد رییس خدای داد حکایت های زیادی نقل شد که می گفتند وی در اکثر آدم ربایی ها، گروگان گیری ها و موارد بی شمار قتل و غارت در شهر کابل و دیگر مناطق دست داشته و دخیل بوده و چندین بار توانسته است از چنگال قانون بگریزد! بلاخره این که رییس خدای داد شخصی یاغی و باغی بود که جرایم و جنایت های بسیاری را مرتکب شده بود.  چند روز بعد  از این حادثه عکس هایی از مراسم تدفین این جانی در صفحات اجتماعی به نشر رسید که نشان می داد تعداد بیشماری از خرد و بزرگ ، ریش دار و ریش تراش ، لنگوته دار و بی لنگوته در مراسم تدفین رییس خدای داد شرکت جسته بودند. انبود جمعیت چنان می نمود که انگار از سرباز فدا کاری که در راه وطن و مردمش شهید شده باشد، برای ادای  احترام و وداع آمده باشند. دیدن چنین صحنه ای برای من واقعا جای بهت و تعجب داشت! این سوال در ذهم پدید آمد: این مردمی که برای مراسم تدفین چنین شخصی حضور یافته اند، آیا از عملکرد وی خبر نداشته اند؟ این سوال را از دوست نکته سنجی پرسیدم؟ وی گفت رییس خدای داد شخص دست و دل بازی بود، از پول هایی که به دست می آورد برای اقارب و  هم قریه گی هایش نیز  می بخشید!
سال های خیلی دور، بعد از آن که شهر کابل به تصرف طالبان درآمده بود، از دستگاه سخن پراکنی انگلیس ( بی بی سی ) خبری به نشر رسید که شخصی به نام ” زر داد” که تابعیت افغانستان را دارد، در دادگاه های انگلیس به اتهام جنایت علیه بشریت یا جنایت جنگی محاکمه می شود. تا آن زمان اسم چنین شخصی به گوشم نرسیده بود. حکایت های عجیب و غریبی از عملکرد این شخص نقل می کردند. مانند گروگان گیری، تجاوز ، قتل و راه گیری و …. تا این که چند روز قبل از رسانه های محلی خبری به نشر رسید که آقای زرداد فریادی حین مراجعت به افغانستان در فرودگاه بین المللی کابل توسط نیروهای  امنیتی بازداشت شده است. و جالب تر این که تعدادی از همان  جمعیت ریش دار و ریش تراش و لنگوته دار و بی لنگوته در نزدیکی میدان هوایی تجمع کرده و خواهان آزادی وی شده بودند. جالب تر این که همین اشخاص از آقای فریادی به عنوان قهرمان خودشان یاد می کردند … و الی آخر!
حکایت های فراوانی دیگری مانند حکایت آقای امر خیل و نورستانی که بعد از انتخابات قهرمان شدند، نیز وجود دارد. به هر حال!
این قصه ها نیز مانند حکایت مردی که خروس را در زیر چپان داشت بی شباهت نیست. حالا این ملت مانده است که قهرمان بودن این گونه اشخاص را بپذیرد و یا جرایم و جنایت هایی که آن ها مرتکب شده اند؟؟