
چند سال قبل، عزم سفر به شهر مزار شریف را داشتم. یکی از همکارانم که از موضوع آگاهی داشت، شماره ی تلیفون شخصی را داد که من نیز او را چند باری دیده بودم و به لحاظ ظاهری او را می شناختم. همچنان همکارم بسیار تاکید کرد که حتما با آن شخص تماس بگیرم. و مدعی شد که آن شخص دوست بسیار صمیمی اش ( یعنی برادر خوانده ) است و هم این که در مورد سخاوت و صداقت و … شخص مذکور بیانیه ی مفصلی را ایراد کرد. همکارم از من خواهش کرد که برادر خوانده اش قرار است امانتی را به من بسپارد تا آن را در برگشت با خود بیاورم. ناگذیر من هم به رسم رفاقت پذیرفتم که با برادر خوانده ی همکارم تماس بگیرم و از نزدش امانتی را که شامل البسه و یک جوره کفش می شد را گرفته و بیاورم.
یکی، دو روز بعد از آن که در مزار ماندم، یادم آمد که باید با آن شخص تماس بگیرم و موضوع را یاد آوری کنم. هر چند که وی نیز توسط همکارم قبلا از موضوع آگاه بود. به شماره ی تلیفونی که همکارم داده بود، تماس گرفته و خود را معرفی کردم و هم این که یک بار دیگر موضوع بردن امانت شان را یادآور شدم. شخص مذکور با زبانی فصیح و بلاغت بسیار احوال پرسی گرمی با من انجام داد، مکررا احوال برادر خوانده اش که همان همکارم باشد را جویا می شد.
از برخورد صمیمی و گرم آن شخص حس حسادتم تحریک می شد که من نیز راه دوستی با وی را باز کنم. به هر حال! بعد از یک احوال پرسی طولانی در مورد اشیایی که قرار بود با خود ببرم، گفت که آن ها تهیه و موجود می باشد، تنها تحویل دادن آن به من باقی است. سپس در مورد زمان حرکتم پرسید. در جواب گفتم احتمالا فردا و یا پس فردا عازم خواهم شد. شخص متذکره مکثی کرد. و سپس آدرس محل اسکان مرا جویا شد. برایش گفتم و از قرار معلوم چنین تصور می شد که از لحاظ موقعیت فاصله ی زیادی با هم نداشتیم. بعد شروع کرد به افسوس خوردن و اظهار تاثر کردن. متعجب شده بودم و تا جایی باعث تشویش و نگرانی من گردیده بود، به همین خاطر علت این همه اندوه و تاثر را جویا شدم. شخص مذکور آن چنان که من از پشت خط تلیفون حدس می زدم قیافه ی آدم های دردمند و مادر مرده ای را به خود گرفته و مدعی شد که در مزار نیست و برای بعضی امورات در شهر پلخمری هست و تا چند روز دیگر هم به مزار نمی آید. وقتی این را گفت احساس آرامش کردم، زیرا از نوع برخورد و سخنان وی چنان حدس می زدم که مشکل بسا بزرگتر از این باشد. گفتم مشکلی نیست! من وظیفه داشتم که پیام برادر خوانده تان را به شما انتقال بدهم، که آن را انجام دادم و مسئولیت من رفع شده است. شما می توانید در فرصت دیگر امانتی تان به دست اشخاص دیگر روان کنید. و گفت و گوی ما در همین جا پایان یافت.
چند ساعت بعد برای گردش و قدم زدن به روضه ی مبارک رفتم. این درست زمانی بود که نماز عصر تمام شده بود و نماز گزاران از مسجد روضه مبارک خارج می شدند. ناگهان در میان جمعیت و در فاصله ی اندکی چشمم به کسی افتاد که به سوی من می امد و شباهت عجیبی به همان شخصی داشت که چند ساعت قبل تلیفونی با هم صحبت کرده بودیم. دچار تردید و تعجب شده بودم و از خود سوال می کردم آیا این همان شخص است که چند ساعت قبل با او تماس گرفته بودم و یا فرد دیگری می باشد. از آن جایی که فاصله ی من و فرد مذکور بسیار اندک بود، راه فرار برای او موجود نبود تا خود را از دید من پنهان کند. چون این را بعد از آن که وی به طرف من آمد و احوال پرسی کرد، متوجه شدم.
