معین صاحب سلام می رسانند!

     در نشریه ایی که تازه به فعالیت آغاز می کرد، به عنوان گزارشگر شروع به کار کردم. البته به افراد بیشتری نیاز داشتند. در عین حال دوست روزنامه نگاری داشتم که در گذشته یک نشریهء دانشجویی را گردانندگی می کرد و در پی کار بود. یک روز به دفتر نشریه آمده بود و گفته بود که بیکار است. بردم، به رییس مان معرفی اش کردم و از سابقه کاری و تجربه اش گفتم. رییس سرش را به عنوان نفی تکان داد و گفت: « در حال حاضر ظرفیت تکمیل است » و با بی تفاوتی ادامه داد: « اگر در آینده به افراد بیشتری نیاز شد، حتما از دوست شما خواهیم خواست که با ما کار کند. » برداشت من این بود که دوستم نتوانسته است نظر رییس را جلب کند، زیرا هنگامی که او را به رییس معرفی می کردم، آن تملق، چاپلوسی و به نوعی خودشیرینی که در بین افراد و در این گونه موارد لازم است را مراعات نکرده بود!

حقیقت را بخواهید احساس خوبی نداشتم، چون فکر می کردم جلو دوستم ضایع شده ام. پیش خودم – شامل شدنش را نظر به تجربه و سابقه ایی که داشت – حل شده تصور کرده بودم. مانده بودم که چه ترفندی را به کار ببندم تا این خرابی را ترمیم کنم. از سوی دیگر سر خودم هم قهر بودم که چرا قبلا زمینه سازی نکرده بودم و بی مقدمه طرف را پیش رییس برده بودم. تقلا می کردم تا هر چه زودتر برای خارج شدن از دفتر رییس بهانه ای پیدا شود. در آخرین لحظات ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد. دوستم ماما یا دایی ایی دارد که هر از گاهی در صفحات تلوزیون ظاهر می شود. در امریکا زندگی می کند، یعنی خانواده اش آنجا هست و از چند سال به این طرف به عنوان معین در وزارت های مختلفی کار کرده است. تصمیم گرفتم به عنوان آخرین تیر در ترکش از این موضوع استفاده کنم. در حالی که وانمود می کردم برای خارج شدن از دفتر آماده می شوم، خطاب به رییس گفتم: ببخشید رییس صاحب موضوعی را فراموش کرده بودم، خوب شد که در این لحظه آن را به یاد آوردم. رییس که مترصد بود تا هر چه زودتر از دفترش خارج شوم، وانمود کرد که زودتر حرفم را بزنم و شرم را از سرش کوتاه کنم. وانمود کرد که حواسش با ماست. در حالی که به طرف دوستم اشاره می کردم، ادامه دادم که ایشان خواهر زاده ی معین صاحب هستند. زمانی که موضوع آمدن نزد شما مطرح شد، گفتند که سلام شان را به شما وسیله شویم. رییس لبخندی زد و از من تشکر کرد و هم این که  مجددا احوال دوستم را و همچنان مامایش ( دایی ) را جویا شد.  انگار تیرم به هدف خورده بود و اوضاع کاملا تغییر کرده بود. همان لحظه سفارش چای داده شد و از ما خواسته شد که روی مبل هایی که داخلش گم می شدیم، بنشینیم. البته دوستم نیز به کار گرفته شد. و من خوشحال بودم از این که پیش دوستم ضایع نشده بودم. اما یک مسئله است که گاهی مرا به فکر وامی دارد با آن هم کوشش می کنم آن را زیاد جدی نگیرم. رییس را از خیلی سال های دور می شناسم و چندین سال سابقه همکار بودن را با هم داریم، توانایی، مهارت و تجربه ی هر یک از ما به دیگری روشن است. اما از زمانی که دوستم با ما همکار شده است، رییس همیشه به نظرات او عمل می کند!

چهارشنبه / شانزدهم آبان ۹۷