چند سالی است که یک مسیر را صبح ها رفته ام و بعد از ظهرها هم برگشته ام. این همان مسیر خانه تا محل کار است. گاهی هوا بیش از حد سرد بود و گاهی هم به شدت گرم. بعضی از روزها سر حال بودم و گاهی وقت ها هم دَمَق! به این خاطر دَمق که در این روز ها و سال ها زندگی اکثریت ما افغانی ها بر وفق مراد نبوده و نیست! در مسیری که می روم و می آیم از وسایط نقیله مختلف استفاده می کنم. اگر پول کافی در جیبم داشته باشم از تاکسی های خطی ( لینی ) استفاده می کنم اما اگر به قدر کافی پول نداشته باشم از وسایط دیگری مانند مینی بس ( تونس ) استفاده می کنم. خُب! طبیعی است وسایطی که سرنشین های بیشتری داشته باشد دیرتر به مقصد می رسد. – هر چند که زمان در این کشور هیچ ارزش ندارد – چاره ای هم نیست.
فکر نمی کنم در طول این چند سال با یک موتر دو مرتبه این مسیر را رفته باشم. بنا بر این هر روز با آدم هایی روبرو می شوم که آن ها را برای اولین و به احتمال زیاد آخرین بار می بینم. البته به جز دست فروش هایی که پیاده روها را در اشغال خود دارند ، معمولا ” مکان “شان ثابت است و می توان آن ها را صبح ها که پیاده روها خلوت تر است هر روز از روی اجبار ملاقات کرد.
از نوع رفتار آدم هایی که آن ها را هر روز می بینیم یا با آن ها مواجه می شویم چه از سر اتفاق و یا از اثر جبر و یا هم به خواست خودمان – از همین برخورد های ساده و معمولی که شاید لحظاتی و یا دقایقی بیشتر طول نکشد، می توان وضعیت و شرایط عمومی کشور و مردم را حدس بزنیم و به خیلی چیز هایی پی ببریم که همین اکنون همه ی ما با آن درگیر هستیم!
راننده ها معمولا ظرفیت واسطه ی نقلیه ی خود را در همان ایستگاه اول تکمیل می کنند و بعد حرکت می کنند. صبح که به طرف “وظیفه” می روم از ایستگاه اول سوار تاکسی می شوم اما در برگشت از ایستگاهی سوار موتر می شوم که درست در کمر این مسیر است. معمولا واسطه ای که چوکی خالی داشته باشد کمتر پیدا شود. گاهی هم شده که ظرفیت موتر تکمیل نبوده و راننده ( موتروان ) مانند گربه ی در جستجوی شکار چشم به راه ” سواری” که ظرفیت موتر خود را تکمیل کند.
در یکی دو سال اخیر با چند موردی برخورد کرده ام که برایم جالب بود. شاید در گذشته هم وجود داشته و من متوجه نشده بودم. آن روز ( بعد از ظهر ) هم طبق معمول زمانی که به طرف خانه می رفتم، حالم خوب نبود! کمی عصبانی بودم! چندین ماهی که از عمر حکومت وحدت ملی می گذرد، دستمزد ( معاش ) دریافت نکرده ایم. این طبیعی است که وقتی با دست پر به خانه برویم با استقبال فرزندان مواجه می شویم اما زمانی که جیب تان خالی باشد و از بازار هم نتوانید توشه ای برای فرزندان تان بخرید، نا خود آگاه احساس شرمندگی و سرافکندگی به آدم دست می دهد!
موتری که من سوار شده بودم باز هم برای دیگری جای داشت، برای همین راننده برای پیدا کردن ” سواری ” به هر طرف سرک می کشید. هر کسی که فاصله اش با “خیابان” نزدیک بود ، چه در پیاده رو ، یا برخلاف ما در حرکت بود و یا از کوچه ی فرعی می آمد. راننده هارن می کرد، از سرعت خود می کاست و بعد می ایستاد، آخر سر هم صدا می کرد که کوته سنگی! تا این که طرف مجبور می شد با اشاره سر و دست و بلاخره با آواز بلند بگوید که نه!
قبلا دیده بودم که دکانداران شهر بعضی از هموطنان روستایی مان را که به شهر می آمدند از دست شان گرفته و آن ها را به سوی مغازه و یا دکان خود می کشیدند تا از آن ها چیزی بخرند. اما این مورد به نظر خیلی عجیب می آمد.
:«یک نفر در پیاده رو و یا در کنار خیابان در حرکت باشد و راننده بریک کند، چند لحظه ای منتظر بماند تا رهگذر متوجه او شود و بلاخره از او درخواست کند که کوته سنگی می رود یا نه!
می خواستم نارضایتی خود را به راننده ابراز کنم:« با خود گفتم حالا هر چه که هست، باید تحمل کنم! نهایت چند دقیقه دیرتر می شود! اما به جای آن که نارضایتی خودم را از این نوع وقت تلف کردن به راننده اعلام بدارم، از خود سوال کردم که چرا این شخص چنین می کند؟ برای این سوال، جواب های بسیاری در ذهنم نقش گرفت. گفتم: شاید او هم مانند من جیبش خالی است و برای این که شب دست خالی به خانه نرود در تلاش است تا مقداری پول به دست بیاورد؟؟ و شاید های دیگر…!
به طرف خانه که می رفتم، با خود می اندیشیدم؛ راننده مذکور حد اقل این شانس را داشت که از رهگذران درخواست کند که آن ها را به کوته سنگی برساند، کرایه ای بگیرد و پولی به دست بیاورد! ما چگونه می توانیم به رییس مان بگویی عالی جناب ما با قلم زدن مان سهمی در به مقصد رساندن شما داشته ایم اما ماه ها می گذرد و شما حداقل دستمزد مان را نداده اید!
عالی جناب ،کوته سنگی؟
به طرف خانه که می رفتم، با خود می اندیشیدم؛ راننده مذکور حد اقل این شانس را داشت که از رهگذران درخواست کند که آن ها را به کوته سنگی برساند، کرایه ای بگیرد و پولی به دست بیاورد! ما چگونه می توانیم به رییس مان بگویی عالی جناب ما با قلم زدن مان سهمی در به مقصد رساندن شما داشته ایم اما ماه ها می گذرد و شما حداقل دستمزد مان را نداده اید!
