یک نخ سگرت داشتم، آن را گذاشته بودم تا آخر شب قبل از این که بخوابم، بکشم یا به اصطلاح دود کنم. آخر شب بود و باید می خوابیدم. از جایم بلند شدم تا دور و برم را خلوت کنم. ترموس چای، گیلاس، قند دانی، کتابچه، قلم و چراغ ( گیس ) … را برداشتم و کنار دیوار قرار دادم تا اگر احتمالا شب بلند شدم، به پایم برخورد نکند.
بستره ام را مرتب کردم، نوبت رسید به روشن کردن سگرت. معمولا سگرت هایم را در بین قفسه کتاب جا سازی می کنم. به قول معروف این روزها آدم مفته کش بسیار است! حتی آنهایی که عملی نیستند، وقتی سگرتی را روشن می کنی، آنها هم هوس می کنند که سگرت بکشند و در نیمه های راه پشیمان می شوند و این بدترین قسمت ماجرا است. به هر حال در جایی که سگرتم را گذاشته بودم، دستم را دراز کردم که بگیرم، اما هر چه جستجو کردم، نبود. مجبور شدم که کتاب ها را دانه دانه از قفسه کتاب پایین کنم. قفسه را خالی کردم اما از سگرت خبری نبود. با خودم گفتم شاید در طبقه پایینی قفسه افتاده باشد. کتاب های طبقه پایینی را هم خالی کردم اما از سگرت خبری نبود. جاهای دیگری که قبلا از آن برای مخفی کردن سگرت استفاده می کردم آن جاها را نیز گشتم، اما به نتیجه ای نرسیدم. با اعصاب خرد، خوابیدم و لحاف را سرم کشیدم. تا مدتی خوابم نیامد ، به سگرتی که گم شده بود فکر می کردم. راستش این روزها خیلی بی پول شده ام. چند ماهی است که دستمزدهایمان را نپرداخته اند، معلوم نیست چی به چی است! رویش را هم ندارم که از دکان سر کوچه نسیه بگیرم. یک بار خیلی دل دل کردم و بلاخره درخواست یک قوطی سیگار نسیه کردم، با آن که دکاندار قوطی سگرت را برایم داد اما خیلی برایم سخت تمام شد!
به هر حال
فردای این قضیه هنگامی که به خانه برگشته بودم و می خواستم برای خودم چای دم کنم، رفتم سراغ ترموس آب جوش و چای خشک. همین که دستم را داخل قوطی چای خشک کردم، احساس کردم دستم به چیزی شبیه سیگار برخورد کرد. تعجب کردم یادم نمی امد چه وقت آن یک نخ سیگار را داخل قوطی چای خشک گذاشته بودم؟ هر چه بود در آن لحظه غنیمت بزرگی محسوب می شد. سیگار را روشن کردم و به اتفاقاتی که در طی روز افتاده بود فکر کردم. دکان گلفروشی آن طرف خیابان پوقانه های سرخ رنگی که شکل قلب را داشت در پیاده رو مقابل دکانش آویزان کرده بود، فکر کنم روی یکی از آن ها که به چشم می خورد نوشته شده بود: « آی- لاو – یو » به گوشم خورده بود که فردا چهارده فبروری ولنتاین است…
صبح هم هنگامی که به طرف دفترکارم می رفتم، چند تا خیابان را هم مسدود کرده بودند و مجبور شدم مسافت زیادی را پای پیاده طی کنم گفته می شد که امروز یک نفر را می خواهند به خاک بسپارند، از قرار معلوم آدم مهمی بوده است!
