مهمان ناخوانده!

سال ۱۳۷۷ از مزار به شهرستان سانچارک می رفتم از راه چُل ( در اصطلاح محلی به دشت های بی اب و علف چُل گفته می شود). بالای موتر گاز ۶۶ – شب بود از خفتن گذشته که موتر در راه عوارض پیدا کرد و دیگر چالان نشد. موتروان دل و روده موتر را معاینه کرد، اما نتوانست دردش را تشخیص دهد، مایوسانه مانند داکترانی که از علاج مریض قطع امید می کند. گفت: جور نمی شه! صبا باید میستری بیاورم! در دشت مانده بودیم، فصل زمستان و ماه مبارک رمضان هم بود. موتروان ما را راهنمایی کرد؛ سرک را گرفته بروید، یک قشلاق سر راه تان است! زیاد راه نیست!
چند نفری که در موتر بودیم پای پیاده راه افتادیم تا رسیدیم به یک قریه. در ان تاریکی مسجد پیدا نبود. یک نفر پیشنهاد کرد؛ بیایید یگان دروازه حویلی را تک تک کنیم. نزدیک ترین دروازه که دروازه ای چوبی و کلان بود را تک تک کردیم. بعد از دقایقی یک نفر از پشت دروازه، پرسان کرد؛ کی بودی؟ گفتیم: مسافر هستیم ، موترمان در راه خراب شد. مسجد قریه را پیدا نتوانستیم!
از صدای پای شخص مذکور چنین معلوم می شد که از دروازه فاصله می گیرد. یک نفر از همراهان گفت: دروازه را باز نکرد! دیگری گفت: شرایط خراب است! یک نفر هم گفت: شاید پشت کلید رفته باشد. ما همچنان پشت دروازه انتظار می کشیدیم. صدای پا باز به گوش رسید که به سمت دروازه می امد.
یک پسر نوجوان دروازه مهمان خانه را گشوده بخاری را هم اتش کرد، تا گرم شدیم چای و نان و کشمش و چهار مغز هم رسید ، سحری هم فتیر و قتلمه و مسکه و قیماق و چای همچنان ….
بعد از نماز صبح که هوا روشن شده بود به سوی ولسوالی توکزار (تاک زار) راه افتاده بودیم. وقت خدا حافظی یک ادم ریش سفید امد، تشکر کردیم اما او کلی از ما معذرت خواهی کرد که نتوانسته است عزت ما را بکند!
چون تالبان بعد از چند روز جنگ، تازه در ان ساحه حاکم شده بودند و مردم سخت تحت فشار بودند ، اکثرا مردان یا از قریه رفته بودند و یا پُت و پنهان شده بودند….
۳ ابان ۱۴۰۲

ثبت نظر