افغانستان امروز، سرزمینیست با دیوارهای بلند درد و درههای عمیق سکوت. در این خاک، انسان بودن به معنا و مفهوم متعارفش نیست. انسان افغانستانی بودن، یعنی حمل یک قرن اندوه و یک عمر بیسرنوشتی. با نگاهی دقیقتر، میتوان جامعه را به پنج گونه انسان تقسیم کرد؛ هرکدام آینهی بخشی از واقعیت تلخ ما هستند.
نوع اول: زندانیِ زندان در زندان
اینان آنهاییاند که نه فقط در جغرافیای بسته افغانستان، بلکه در زندانهای واقعی مانند پلچرخی، بلخ، هرات، قندهار یا محابس شخصی و یا محلی حبساند. صدای زنجیر و شکنجه، سایهی همیشگی بر روانشان است. دغدغهشان این نیست که چه بخورند یا بپوشند، بلکه تنها یک پرسش دارند: آیا زنده میمانم؟
نوع دوم: زنده برای نان
در روستاها، در شهرها، در میان خرابهها و بازارهای خسته، میلیونها افغان در جنگ نابرابر با فقر، هر روز را با اندوه آغاز میکنند. دغدغهشان نان است. آب است. قرص نانی برای سدجوع، چند روپیهای برای دوا، و سقفی برای سرپناه!
نوع سوم: آواره در مرزِ دیپورت
آنهایی که به امید نجات از مرگ، رنج و ظلم، پا به بیرون از مرزها گذاشتهاند، اما هنوز زندانیاند؛ اینبار در اردوگاهها، در کوچههای غربت، در صفهای ثبتنام یا بازداشتگاههای مهاجرت. هر روز در هراس دیپورت، و هر شب با این فکر میخوابند که اگر برگشتند، به کجا پناه ببرند؟ چه سرنوشتی در انتظارشان خواهد بود؟
نوع چهارم: نجاتیافتگانِ بیاحساس
این دسته، خود را نسبت به آنهایی که در وطن مانده اند “برتر” می پندارند. در خانههای مدرن غربی، با گوشیهای هوشمند و اینترنت پرسرعت، زندگی میکنند. دغدغهشان زیبایی تصویر غذا، زاویه نور برای عکس سلفی، یا لباس تازه خریداریشده است. نه تنها رنج مردم را حس نمیکنند، بلکه با تحقیر، خود را برتر می پندارند. این ها با نمایش تجملات و تعصبات دانسته و ندانسته نمک بیشتری بر زخم درماندگان و بینوایان هم وطن خود می ریزند!
نوع پنجم: خدایان خودخوانده
اما خطرناکترین گونه، آناناند که در قدرتاند؛ گروهی که خود را صاحب جان، مال، ناموس، دین، عقیده و حتی تفکر مردم میدانند. چه در لباس طا- لب، چه در ردای تکنوکراتهای فاسد گذشته، اینها بازیگران اصلی تراژدی افغانستاناند. با چهرههایی خندان و کلمات فریبنده، حکم اعدام صادر میکنند؛ با نام دین، آزادی میکشند؛ با شعار عدالت، فساد میکنند؛ و با وعده امنیت، ترس میسازند.
این پنج گونهی انسان افغانستانی، همه بخشی از یک بدن زخمیاند؛ بدنی که در حال مرگ است، مگر آنکه بخشی از آن به نجات بخش دیگر برخیزد. آیا روزی خواهد رسید که از «تقسیم شدن» دست بکشیم و به «در کنار هم بودن» فکر کنیم؟؟
