هر کس برای مطلب خود دلبری کند!

چند سال قبل اوضاع و احوال جیبم ( اقتصاد ) این اندازه خراب نبود. چرخ زندگی کم و بیش خوب حرکت می کرد. به قول معروف روان کار می کرد. اما آهسته آهسته وضعیت جیبم خراب و خرابتر شد. نه این که بی کار باشم و کاری نداشته باشم. بلکه مشکل این است که کارفرمای  محترم مان دستمزد های مان را به موقع پرداخت نمی کند. چندین ماه و گاه یک سال می گذرد، بعد  یک یا دو ماه دستمزد را می پردازند. با این وضع خود بهتر می دانید که برنامه زندگی بهم می خورد و کنترل از دست تان خارج می شود. در این گونه حالت ها چرخ زندگی هم به مشکل و سختی  به حرکت در خواهد آمد.

خدای نکرده! ممکن است شما هم این وضعیت را تجربه کرده باشید؟ زمانی که اوضاع جیب روبراه است، همه با آدم رابطه ی خوبی دارند از همسر و خانواده و نزدیکان بگیر تا دوستان و آشنایان و حتی دکاندار سر کوچه نیز رفتار احترام آمیز دارند. در این گونه مواقع آدم دوستان زیادی خواهد داشت! یا شما خود با دوستان تان تماس می گیرید، آنها را ملاقات می کنید، مهمان شان می کنید و یا این که دوستان تان این کار را انجام می دهند و به شما زنگ می زنند، به دیدن تان می آیند. خب وقتی که وضعیت جیب خراب می شود، شما نیز آن اعتماد به نفس گذشته را دیگر ندارید. و هم  آن روحیه و مورال سابق برای تان باقی نمی ماند. به همین خاطر دیگر شما هم دل نمی کنید مثل سابق به دوستان تان زنگ بزنید، آن ها را ملاقات کنید و یا به یک وعده غذا مهمان شان کنید. و به مرور این رابطه سردتر و سردتر می شود تا جایی که دوستانی را که در هفته چندین بار ملاقات می کردید، طی یک سال هم آن ها را نمی بینید. یا به کلی فراموش تان می کنند و یا آن که به مشکل شما را به خاطر می آورند که فلانی زمانی دوست بسیار نزدیک مان بوده است. دقیقا این وضعیت را چند سالی می شود که تجربه کرده و پشت سر می گذارم.

این روزها اگر نگویم بعید است بلکه به صراحت می توان گفت که بسیار به ندرت دوستی برایم زنگ می زند. ممکن است بر اساس اتفاق دوستی را در خیابان ببینم و بسیار به سردی و اکراه سلامی رد و بدل کنیم! من هم  از روی ناچاری و جبر به این انزوا و گوشه گیری خو گرفته و عادت کرده ام. هر وقت هم که تلفنم زنگ می خورد، حدس می زنم ، احتمال به یقین شخصی به اشتباه شماره ام را گرفته است. چون بارها این مسئله برایم پیش آمده است. روز ها، هفته ها و ماه ها گذشته است و کسی برایم زنگ نزده است. در چنین اوضاع و احوالی ناگهان ورق برمی گردد و شرایط تغییر می کند. یک روز صبح که از خواب بیدار می شوم، زنگ های متعددی دریافت می کنم. دوستان زیادی یکی پی دیگری برایم زنگ می زنند، همان هایی را که ماه ها و شاید سال ها خبری از ایشان نداشته ام، زنگ می زنند و احوالم را جویا می شوند و جالب این که خیلی هم صمیمانه رفتار می کنند. مثل همان سال های گذشته! مانند سال هایی که اوضاع جیبم و یا به اصطلاح وضع اقتصادی ام روبراه بود. دچار تردید می شوم که نکند این چند سال فلاکت و بی پولی اصلا وجود نداشته است؟! شک می کنم که خواب می بینم و یا این اتفاقات در  بیداری به وقوع می پیوندد؟ این موضوع روزهای بعد هم تکرار می شود و بر تعجبم بیشتر می افزاید. بار ها از خود سوال می کنم مگر چه اتفاقی افتاده است که دوستان – به قول معروف فیل شان یاد هندوستان کرده و – این اندازه محبت می کنند و صمیمیت به خرج می دهند. هر قدر آن ها بیشتر زنگ می زنند و جویای احوالم می شوند من نیز به همان اندازه کنجکاو می شوم و می خواهم راز این تغییر موضع ناگهانی دوستان را کشف کنم.

تا این که در یکی از این روزها و یک تن از این آقایان به اصطلاح دوستان بندها را به آب می دهد و این راز را برایم آشکار می سازد.  قضیه از این قرار است که چندین سال قبل با شخصی مصاحبه کرده و آن مصاحبه در نشریه ای که کار می کنم به چاپ رسیده بود.  عکسی از آن مصاحبه را که با آن شخص گرفته بودم در همان زمان در صفحه ی فیس بوک خود قرار داده بودم. بعد از چند سال فیسبوک آن را یاد آوری کرده و باز هم  بر اساس اتفاق در این روزها آن شخص برای پست ریاست جمهوری کاندید کرده است و …

همه چیز برایم روشن می شود. دوستانی که جویای احوالم شده اند، عکس متذکره را در  فیس بوک دیده اند و تصور کرده اند که من رابطه ی دوستانه و نزدیک با آن کاندید محترم ریاست جمهوری دارم و چنانچه وی در انتخابات ریاست جمهوری موفق شود و یا با کاندید دیگری ایتلاف کند، احتمالا من نیز به نوایی خواهم رسید و مابقی قضایا!!