نویسندهعباس کوثری

گدایی گر ( داستان کوتاه )

    پیراهنی که به تن داشت، برایش بسیار بزرگ بود. و شاید هم لاغر بود. رنگش مثل کاه زرد شده بود. گاه گاهی دستش را روی شکمش که آماسیده بود، می کشید. نمی دانم چند وقت بود که او را ندیده بودم. دستش را دراز کرد. جرق جرق جویدن ساجقش همه را متوجه خود می ساخت. دکاندار که مشغول گپ زدن با مشتری بود...

بیشتر بخوانید

مرگ زمان ( داستان کوتاه )

: باز هم جن هایش تور خورده بود. به زمین و زمان ناسزا می گفت. می خواستم خنده کنم ، مادر جنگم کرد. -:   چب باش! نمی گی صدایته بشنوه؟ : هوا به شدت گرم بود. دورتا دور بام ها بند بود. پشه ها داخل پشه بند آمده بودند. صدای رادیویی از بام  همسایه شنیده می شد، یک نفر با هیجان و در حال سخنرانی بود. : غالمغال...

بیشتر بخوانید

دم خروس را قبول کنیم و یا سوگند یاد کردن ها را؟؟

حکایتی است که می گویند شخصی خروسی را از دهی ( قریه ) دزدیده و به زیر چپان خود پنهان نموده بود. شخصی که خروسش گم شده بود در پی آن می گشت تا این که با شخص چپان پوشی روبرو شد که با عجله در راه روان بود و دم  پرنده ای از زیر چپانش آشکار بود. شخصی که خروسش گم شده بود از رهگذر پرسید، برادر خروسم گم شده...

بیشتر بخوانید

دیگه چه گپ است؟؟

ما افغانستانی ها در احوال پرسی های مان یک سوال را بارها از جانب مقابل مان می پرسیم: « چه گپ ها است؟« و برای تاکید باز تکرار می کنیم؛ « دیگه چه گپ ها است؟» بدون شک هر گاه به دوستی برخورده ایم و یا روبرو شده ایم  علاوه بر سوال های بی شمار دیگر این سوال را بارها پرسیده ایم و یا از ما پرسیده اند؛...

بیشتر بخوانید

فاجعه در راه است!

ما در جایی زندگی می کنیم که انبوهی از مشکلات و نارسایی ها ما را احاطه کرده است. از خود می پرسیم این مشکلات از کجا آمده است و چگونه می توانیم از حصار این نا بسامانی ها رهایی یابیم؟ عده ای برای رهایی از این مشکلات رفتن را بر ماندن ترجیح می دهند. آن هایی که می مانند یا این است که با این نا بسامانی ها...

بیشتر بخوانید