داستان کوتاه

سوغات

     با تاسف باید بگویم که من هیچ یک از پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هایم را ندیده ام. زمانی که من به دنیا آمدم ، آن ها از دنیا رفته بودند. تنها مادر بزرگ پدری ام  در زمان تولد من زنده بود و از آن جایی که من خیلی کوچک بودم، نمی توانم او را به یاد بیاورم. وقتی که بزرگ تر شدم...

بیشتر بخوانید

بایسکل

 : بچه که بودم بسیار علاقه مند بودم که یک عراده بایسکل داشته باشم. :پدرم یک دوست داشت نامش؛ سید لطیف بود! – خدا رحمتش کند – خانه اش در قریه یکه توت بود و در دهن کوچه یخدان دکان تار (چلک) فروشی داشت. بعضی وقت ها خانه مان می آمد. یگان وقت ها هم، پدرم خانهء او می رفت که مرا نیز همراه...

بیشتر بخوانید

بوی برگ های خشکیده

خانهء شان همین جا بود! خراب شده! دیوارهایش هنوز هست. سیاهی دود روی دلان تنور خانه و درخت توت پشت حویلی شان، که تاب می خوردیم پیر و فرسوده شده اند. -: چطور کسی آن ها را نبریده ؟! بر می گردم و با خود می گویم: [ تا کی این جا خواهم ماند؟ ] -: نمی دانم. -: تا هر وقت اوضاع تغییر کند. یک سال ، دو سال و...

بیشتر بخوانید

گدایی گر ( داستان کوتاه )

    پیراهنی که به تن داشت، برایش بسیار بزرگ بود. و شاید هم لاغر بود. رنگش مثل کاه زرد شده بود. گاه گاهی دستش را روی شکمش که آماسیده بود، می کشید. نمی دانم چند وقت بود که او را ندیده بودم. دستش را دراز کرد. جرق جرق جویدن ساجقش همه را متوجه خود می ساخت. دکاندار که مشغول گپ زدن با مشتری بود...

بیشتر بخوانید

مرگ زمان ( داستان کوتاه )

: باز هم جن هایش تور خورده بود. به زمین و زمان ناسزا می گفت. می خواستم خنده کنم ، مادر جنگم کرد. -:   چب باش! نمی گی صدایته بشنوه؟ : هوا به شدت گرم بود. دورتا دور بام ها بند بود. پشه ها داخل پشه بند آمده بودند. صدای رادیویی از بام  همسایه شنیده می شد، یک نفر با هیجان و در حال سخنرانی بود. : غالمغال...

بیشتر بخوانید

و آسمان همین رنگ بود!

مزار شریف ۱۳۷۷ ۱۶ اسد: از هر طرف صدای انفجار می آید، نزدیک تر شده است. لرزش خفیفی در دستانم حس می کنم. بعضی کارهایی را که باید انجام بدهم، دوباره همه یک بار دیگر چک می کنم. « پوچک» های مرمی را از سر بام و داخل «حویلی» جمع کرده داخل چاه « کناراب» ریخته ام، کتاب ها و نوشته هایم، عکس ها، اسناد و...

بیشتر بخوانید