مرد نسبتاً میان سالی گدایی می کرد. جلو هر کس را می گرفت ، با تزرع دستش را دراز کرده درخواست کمک می نمود. تا چشمش با نگاه من تلاقی کرد ، جلو آمد. با نوعی اندوه و شرم به التماس گفت:
- خیرات بته!
- خیر کو!
و برای تاکید بر بدبختی اش اضافه نمود: عیالوار استم!
سالهاست که این ماجرا اتفاق افتاده اما چهرهء آن مرد را تا هنوز در مقابل خود می بینم و صدایش در گوشم می پیچد
: خیر کنید! – عیالوار استم!
خداوند به ما فرزندی داد که در یک زایشگاه خصوصی ( شخصی ) به دنیا آمد. در یک شبانه روز هزینهء هر بیمار ادر حدود صد دلار می شد. از آنجایی که کودک ما در ماه هفتم یعنی پیش از موعد به دنیا آمده بود او را اضافه از دو ماه در همین بیمارستان تحت مراقبت قرار دادند. زمانی که جهت تصفیه حساب به دفتر حساب داری بیمارستان مراجعه کردم صورت حساب بلند بالایی را جلو من گذاشتند که پرداخت آن از توانم خارج بود به این خاطر که حقوق من در یک ماه در حدود دو صد دالر است. موضوع را با حساب دار مطرح نمودم ،وی راهنمایی ام نمود تا نزد رییس بیمارستان رفته و از وی بخواهم تا در صورت حساب تخفیف بیاورد. البته این کار معمول بود و در گذشته اتفاق افتاده بود ،[ خانم حساب دار این موضوع را برایم گفت و در واقع مرا راهنمایی کرد.] به نزد رییس بیمارستان رفته در رابطه برایش اظهار داشتم که: پرداخت صورت حساب از توان من بالاست – اگر لطف نمود تخفیفی در آن بیاورید! رییس بیمارستان صورت حساب را از دستم گرفته شروع به خواندن آن نمود و با نگاهی مختصر سراپای مرا از نظر گذراند. در دل با خود گفتم:[ حتماً در مورد تخفیف فکر می کند!؟ ]
رییس بیمارستان بار دیگر نگاهی به صورت حساب انداخته از من سوال نمود:
– این پول را پرداخته نمی تانی؟!
در جوابش گفتم: نه! پرداخت می کنم اما می بیند که این پول زیادی است اگر لطف نموده در آن تخفیفی بیاورید!
با عصبانیت صورت حساب را به طرفم دراز کرده گفت:
- وقتی توان پرداخت این پول را نداشتی ، چرا فرزند می خواهی؟؟!
جوابی نداشتم تا بگویم. هر مشکلی بود پول را پیدا کرده به دفتر حسابداری پرداخت نمودم.
۱۸ مهر ۱۳۹۵
