خانهء شان همین جا بود! خراب شده! دیوارهایش هنوز هست. سیاهی دود روی دلان تنور خانه و درخت توت پشت حویلی شان، که تاب می خوردیم پیر و فرسوده شده اند.
-: چطور کسی آن ها را نبریده ؟!
بر می گردم و با خود می گویم: [ تا کی این جا خواهم ماند؟ ]
-: نمی دانم.
-: تا هر وقت اوضاع تغییر کند. یک سال ، دو سال و شاید سالیان سال!
وقتی می بینم کسی نمانده غصه ام می گیرد.
می گویم:[ کاشکی من هم رفته بودم!]
وقتی به شهر رفتیم شاید بیست سال می گذرد و شاید هم بیشتر، فکر نمی کنم کسی به یادش مانده باشد. من را که دیدند، نشناختند. من هم چیزی نگفتم. چند روزی که گذشت، یادشان آمده بود، تعجب کرده می گفتند: [ این همه سال این جا نبودی؟!
-: هیچ کس نیست، همه شان رفته اند. معلوم نیست کجا هستند؟
وقتی در کوچه ها می گردم به ندرت می توانم کسی را ببینم ، اکثر شان پیر شده اند. پیر مردها، پیر زن ها با تعجب نگاهم می کنند. از آن شبی که آمده ام انگار همگی شان یک جا خبر شده اند و آنهایی که از اقوام نیستند شاید حدس می زنند که من؛ همان غریبه ای هستم که تازه به قریه شان امده ام.
همه جا به نظر آشنا است، کوچه ها، باغ ها، دریا ، آسیاب، قبرستان بالای تپه و حتی درخت های چنار زیارت! آهسته آهسته یادم می آید. انگار بوها همان بوهای بیست سال پیش است. کوچه ها بوی سرگین حیوانات دارد و دریا بوی برگ های پوسیده ای که با خودش آورده است، مکث می کنم.
-: جمیله ، سال هاست که عروس شده، همان وقتی که به شهر رفته بودیم، یعنی چند سال بعدش. وقتی کسی به شهر می آمد همهء خبرها را هم می آورد، حتی خبر درخت ها و گوسفندهای بابا را هم می آورد و بابا چقدر با دقت گوش می داد!
-: خانهء جمیله شان همین جا بود. هر روز انتهای مسیرم این جا شده! یعنی باید بیایم و به گپ های پیر مرد گوش بدهم. فقط همین طور می توان روز را به شب رساند. یاد آوری خاطرات گذشته!
از خود می پرسم: [ جمیله چگونه بود؟]
-: یادم نیست! سعی می کنم چهره اش را به یاد بیاورم. بیست سال گذشته ، کم نیست!
یک بار دختر کاکا گفت: [ جمیله تو را پرسیده!!]
قبلاً هم در باره جمیله فکر کرده بودم، ولی نمی دانم چگونه بود؟
-: چرا نتوانستم فراموشش کنم؟
-: یادم هست از من بزرگ تر بود، نمی دانم چقدر. سینه هایش برجسته بود! برایم گفت نامزد دارد، وقتی می گفت، خندید! حتما خوشحال بود! اما شنیده ام که با شوهرش خوش نیست!
نمی دانم چطور آمده بود که نفهمیدم. صدایم کرده بود، به اسم! تعجب کردم، بعد کمی که دقت کردم شناختمش، پیر شده بود! پیشش رفتم و سلام کردم، مرا در بغل گرفت و بوسید.
کنار تختش برایم جای باز کرد. وقتی گپ می زد خوشحال به نظر می رسید. گفت لنگ شده ام ، اول همین را گفت! خواستم از جمیله بپرسم ، نتوانستم! چند بار قصد کردم بپرسم جمیله کجاست؟ اما شرمیدم!!
برایم چای ریخت ، از گذشته ها گفت، از اولادهایش که همگی شان رفته بودند و پیر مرد را تنها گذاشته بودند، از باغی که تنها دل خوشی و امیدش بود و درخت هایی که در جوانی کاشته بود- همان درخت هایی که بعدها ما بر آن تاب خوردیم – و از جمیله گفت. نمی دانم چرا وقتی از جمیله گفت، صورتش را برگردانیده و با پشت دست اشک هایش را پاک کرده بود!؟
باز نویسی جدی ۱۴۰۰
