و آسمان همین رنگ بود!

مزار شریف ۱۳۷۷
۱۶ اسد:
از هر طرف صدای انفجار می آید، نزدیک تر شده است. لرزش خفیفی در دستانم حس می کنم. بعضی کارهایی را که باید انجام بدهم، دوباره همه یک بار دیگر چک می کنم. « پوچک» های مرمی را از سر بام و داخل «حویلی» جمع کرده داخل چاه « کناراب» ریخته ام، کتاب ها و نوشته هایم، عکس ها، اسناد و تلوزیون را در جایی بین دیوار پنهان کرده ام. کتاب «نماز» را از همسایه گرفته ام، تا شب آن را یاد بگیرم.
۱۷ اسد:
شهر خلوت است، تا سر کوچه می آیم و باز به خانه بر می گردم. خانه به نظرم دلگیر است. قرار بود به دیدن یکی از دوستانم بروم، حوصله ندارم. ساعت ده صبح اوضاع خراب تر شده است. همه در حال فرار هستند. از هر طرف صدای فیر می آید. گرمی هوا خفه کننده است. یک ساعت بعد خبر می شوم که شهر به دست طالبان سقوط کرده است.
۱۸ اسد:
شب خواب نرفتم، هوا به شدت گرم است، برق شهر هم قطع شده است. اضطراب عجیبی دارم، کتاب نماز را یک بار دیگر مرور می کنم و کلاه سفیدی پیدا کرده آن را به سرم می گذارم. تشویش خانوده ام نسبت به سرنوشت من از چهره های سرد و گرفته شان به خوبی معلوم است. خودشان را سرزنش می کنند که چرا به پیشنهاد چند روز قبل من از شهر خارج نشده اند. من نگران سرنوشت آنها هستم. به شدت احساس تنهایی می کنم. از خود می پرسم اگر مرا طالبان ببرند، آنها چه خواهند شد؟ اولین « تلاشی» با چند سوال صبح زود انجام شد.
–    سلاح داری؟
–    چه هستی( چه ملیتی داری)؟
–    چند نفر مرد ( در خانه ) است؟
همه این سوالات را یک نفر طالب جوان که احتمالا از ولایت هلمند و یا کندهار است با لحجه پشتو و به فارسی شکسته از من پرسیده  است. با خود تکرار می کنم فارسی وان! چیزی که تازه به فکرش افتاده ام، آزارم می دهد. اگر «تذکره» ام را ببینند؟
۱۹ اسد:
ترس و نگرانی ام به خاطر تلاشی دیروز تا اندازه ای فروکش کرده است. تصمیم می گیرم به یک دوست که از قوم پشتون است، سر بزنم. تا اگر لازم شد از من خبر داشته باشد. « احتمالا حالا آمده  است» از سال قبل تا کنون او را ندیده ام، دیوار های خانه شان فروریخته و چوب های سقف و دروازه حویلی شان را برده اند. نزدیک خانه شان که رسیده ام ، پشیمان می شوم. از کوچه پس کوچه های باریک و کثیف به خاطری که به مشکلی برنخورم به طرف خانه باز می گردم.
۲۰ اسد
تمام لحظات انتظار، خسته ام کرده است. همسایه ها توصیه کرده اند از خانه خارج نشوم، البته نظرشان از روی خیر خواهی است. برای اولین بار هنگامی که همراه شان به « جماعت» رفتم، حس پیروزی را می شد در چشمان شان خواند.
مطمئن نیستم تا کی خواهم ماند، لیکن امید به زندگی را هنوز از دست نداده ام. در حوالی خانه مان جنگی در گرفته است، احتمالا بعضی از افراد مسلح « مجاهدین » در جایی پنهان بوده اند. منطقه توسط طالبان محاصره شده است و یک بار دیگر خانه تلاشی روزانه را مانند سال ها ۱۳۵۷ تجربه می کنیم.
۲۱ اسد:
یکی از دوستانم که مدتی های زیادی می شد او را نمی دیدم، به خانه ی ما آمده است. بسیار نگران به نظر می رسد، جایی برای پنهان شدن نیافته است. علی الرغم خواست باطنی ام نتوانستم او را بپذیرم تنها کاری که می توانستم انجام دهم « بایسکلم» را در اختیارش گذاشتم تا از شهر خارج شود. در ساختمان زیبا و مجللی که در این اواخر در روبروی خانه ما ساخته شده است، طالبان مستقر شده اند. بیرق سفیدی بر روی بام آن به احتزاز در آمده است. هر شب فریاد های دلخراشی را می شنویم که خواب را از چشمان مان گرفته است. بعضی از همسایه می گویند که صبح زود جنازه هایی را در حال خارج کردن از این خانه دیده اند. از گدا هایی که پشت دروازه می آیند به شدت احساس خطر می کنیم. گفته می شود که آنها در مقابل پول به طالبان گزارش می دهند.
۲۲ اسد:
« چوکی دار» که از سالها قبل به این کار پرداخته است و با ما آشنایی دارد، در مواقع کم رفت و آمد می آید و مرا در جریان اوضاع قرار می دهد. پول دو « قوطی » سگرت را برایش می دهم، تا روز بعد آن را برایم بیاورد. روز بعد فقط یک قوطی سگرت آورده است.
۲۳ اسد:
هر چند تا اندازه ای با شرایط خود را هماهنگ ساخته ام، اما در مسجد نگاه نماز گزاران سخت و شکننده است. ملا امام هنگام خواندن نامم ، ناراحت به نظر می رسد. عده ای از همسایه ها گفته اند، نامم را تغییر بدهم چون ممکن است برای خطر ساز باشد. از دلسوزی های شان که به زعم خود مرا تحت حمایت گرفته اند، خنده ام می گیرد. اما مشکل نام همچنان باقی می ماند.
۲۴ اسد:
خطر تا یک قدمی خانه ما نزیک شده است. یک عدد « پرتله» عسکری که آثار خون روی آن موجود است، پشت دروازه خانه مان افتیده است. اثر جرم خوبی است، برای بازداشت شدن. دو فرضیه وجود دارد، کسی آن را عمدا انداخته است و یا بچه های شوخ آن را از بدن مرده هایی که در روی سرک بوده، باز کرده و تا این جا آورده اند. زمانی که می خواستم آن را از پشت دروازه حویل دور کنم یک نفر مرا زیر نظر داشت!
۲۵ اسد:
اطلاع پیدا کرده ام راه « بوینه قره» باز شده است. هشت روز گذشته است. در این مدت شهر را ندیده ام. بوی بدی به مشام می رسد. هنوز مرده ها را به طور کامل از روی سرک جمع نکرده اند. افراد مسلح طالبان با چشمان سرمه کشیده، موی سرها و ریش های بلند و لنگی های سیاه  همه جا به چشم می خورند.
هنگام خروج از شهر اتفاق خاصی روی نمی دهد. « موتر» چکله ای که خربوزه بار است با تاخیر چند ساعته بلاخره ما را از شهر خارج می کند. به علت هوای بیش از حد گرم شب در راه هستیم. از تنگی چشمه شفا که  خارج می شویم، همه سر نشینان نفسی به راحتی می کشند. و سخن گفتن ها آغاز می شود. در این جا نه از طالبان خبری است و از مجاهدین. از بالای «جنگله» موتر به آسمان نگاه می کنم، آسمان لبریز از ستاره است. طیاره ای از بسیار بالا که صدایش شنیده نمی شود، برقک زده می گذرد. نفس عمیقی می کشم و با خود می گویم: « آزادی چقدر خوب است»
۱۰ حمل ۱۳۷۸:
بعد از حدود نه ماه دوباره به شهر باز کشته ام. در این مدت چندین بار سراغم را گرفته اند، ریش های بلند شده و متناسب مد روز است. پدرم یک صوب «لنگی» مستعمل از کهنه فروشی برایم خریده است. به سختی می توانم آن را ببندم. هر لحظه خراب می شود. به جای بوت « چپلک» به پا می کنم. سراغ بعضی از دوستانم را می گیرم. هیچ کدام نیستند.
۱۳ حمل ۱۳۷۸:
تصمیم گرفته ام به قربستان رفته و برای گذشته گان مان دعا کنم. قبرستان « یولمرب» چندین برابر گسترش سافته است. طالبان سنگ لوح قبرها را با مرمی پرانده اند.  بر اساس اتفاق امروز سیزده بدر است. زن های زیادی همراه با کودکان شان بر سر قبرها که سبزه های بهاری  به فضا طراوت خاصی بخشیده است، این طرف و آن طرف به دنبال قر بستگان شان می گردند. موتر طالبی از دور دیده می شود و بعد زن ها با کودکان شان متفرق می شوند.
۱۵ حمل:
مطابق مشوره اعضای خانواده، تعدادی از لوازم خانه را باید بفروشم. بازار دست فروشی ها گرم است. در کهنه فروشی زنان و مردان با دیدن طالبان چوب به دست از همه فاصله می گیرند. آن طرف خیابان که مغازه های لوکس داشت، همه بسته هستند و یا خالی شده اند.
۱۶ حمل:
لباس هایی که پوشیده ام، در شب سفید تلقی می شوند. ملا امام مدت هاست که مرا ندیده، به کلانتر کوچه پول می دهم تا مرا در جماع حاضر بگیرد. ملا امام احساس می کند، مرا تازه دیده است. گاهی زیر چشمی نگاهی به من می اندازد. فکر می کنم لباس سفید و ریش بلندی که دارم و به شیوه ی بدی که لنگی ام را بسته ام مرا به جای طالبان گرفته است.
۱۷ حمل:
کارم در دست فروشی بد نیست. هر چه را برده ام به زودی فروخته ام، چون هر قیمتی که مشتری بگوید، می دهم. البته در خانه این موضوع را پنهان می کنم.
۲۴ حمل:
با مساعدشدن هوا، بلاخره بعد از سه روز رفت و آمد به میدان هوایی، ساعت ۴:۴۵ دقیقه عصر در میدان هوایی هرات از طیاره پایین می شویم. میدان هوایی هرات را درست بعد از ده سال می بینم. از آن تجهیزات سابق هیچ اثری نمانده است.
۲۷ حمل:
ظهر گرمی را در منطقه « چغالی» می گذرانیم. دو ساعت بعد چند « قایق» موتوری وسط آب از حرکت باز می ایستد و خیلی سریع همه ی مسافرینش را پیاده می کند. اگر چند تن از وطنداران ( پشتون ) که از شیندند با ما همراه شده بودند، کمک نمی کردند، مجبور می شدیم تمام وسایل مان را داخل آب بریزیم. حدود یک ساعت از داخل آب که تا حدود سینه مان می رسد، گذشتیم. هنوز از آب فاصله نگرفته ایم که موتر « گشت» مقابل مان مثل عجل معلق سبز می شود. چند نفر عسکر و صاحب منصب ما را در محاصره خود گرفته و تفنگ های شان را از قید خارج کرده و به طرف ما نشانه رفته اند. ما می ایستیم. نا سزا گویان به سوی مان می آیند. چشم بر هم زدنی چند قنداق به شانه ام فرود می آید. موتر وانی  که قرار بود ما را تا زابل ببرد، زیر مشت و لگد صاحب منصب چیزهایی می گوید. بلاخره موفق می شود نظر صاحب منصب را جلب کند. به این ترتیب آزاد مان می کنند.
۲۸ حمل:
تعقیب و گریزی که موتر وان به خرج داده است در واقع هنر او است و ما باید با پول بیشتری از او تقدیر کنیم. امشب در زابل خواهیم ماند، بیرون و درون رفتن زیر نظر صاحب خانه – که اصطلاحا خانه اش را خواب گاه می نامد – انجام می گیرد. هر قسم شده دلالی پیدا کرده ایم تا ما به موتروان کی بس مسافربری معرفی کند. در مقابل هر نفر چهل هزار تومان ما را به شهر مشهد می رساند. کرایه واقعی یک هزار و هفت صد و پنجاه تومان است. زمانی که عزم رفتن داریم و چون قبلا به صاحب خانه اطلاع نداده ایم، صورت حساب بلند بالایی را پیش روی ما می گذارد.
۲۹ حمل:
ساعاتی از شب گذشته است. اکثر پست های تلاشی را بدون مشکل پشت سر گذاشته ایم. هر چند ناگزیر هستیم از بس پایین شده از مقابل چشمان سربازان ایرانی که به ما چشم دوخته اند، عبور کرده و باز سوار بس می شویم. این مراسم باید حتما انجام بگیرد.
۳۰ حمل:
بس بار دیگر باز هم توقف کرده است. فکر می کنیم باز هم پست بازرسی است. لیکن از ما خواسته نمی شود که از بس پیاده شویم. تنها مردی که قاچاق بر ما محسوب می شود، پیاده شده است. با چشمان مان او را دنبال می کنیم. روبرو تعمیری در حال ساخته و نیمه کاره قرار دارد. کسی در آن حوالی دیده نمی شود، تنها مرد قاچاق بر که به همان طرف در حال حرکت است. مرد قاچاق بر به داخل موتر برگشته است. او نذر همیشه گی اش را برای سلامتی سفر داخل صندوق نذورات مسجد ریخته است. کاشی های فیروزه ای طاق دروازه روضه ی شریف را در خاطرم زنده می کند. نوشته هایش را با خود می خوانم. مسجد حضرت ابوالفضل العباس! به یاد گذشته می افتم و نامم که هنوز تغییر نکرده است. صدای همسفر ما از چوکی پیش رو مرا به خود می آورد که می پرسد، تا مشهد چقدر راه مانده است؟

ثبت نظر