Tag - طنز

دمکراسی

       در جایی که قرار داشتیم خیابان نزدیک بود و صداهای گوناگونی به گوش می رسید. ناگهان صدای عرعر خری بلند شد. حدس زده می شد زیر پنجرهء همان اتاقی باشد که من و دوستم نشسته بودیم. صدای غرای خر بسیار واضح و دلخراش بود. با اوج گرفتن عرعر خر متوجه دوستم شدم که گوش هایش تیز...

بیشتر بخوانید

روزی که حسن علی کمرش درد می کرد!

نام یکی از راننده ها حسن علی است. سه سال است که در این کمپانی کار می کند. روزهای اولی که استخدام شد ، جریان درد کمرش را همه فهمیده بودند. در همان روزها یک انگلیسی که مدیر برنامه بود نیز از مرکز آمده بود. مسئولیت این طرف آن طرف بردنش را به عهده حسن علی گذاشته بودند. در روز تعطیل آخر همان هفته مدیر...

بیشتر بخوانید

معین صاحب سلام می رسانند!

     در نشریه ایی که تازه به فعالیت آغاز می کرد، به عنوان گزارشگر شروع به کار کردم. البته به افراد بیشتری نیاز داشتند. در عین حال دوست روزنامه نگاری داشتم که در گذشته یک نشریهء دانشجویی را گردانندگی می کرد و در پی کار بود. یک روز به دفتر نشریه آمده بود و گفته بود که بیکار است. بردم، به رییس مان...

بیشتر بخوانید

رییس جمهور ناوقت خبر می شود!

حدود ده روز از چهار شنبه – دهم جوزا – خونین کابل گذشت و بعد از آن نیز حوادث اندوهبار دیگری روی داد که جان های شیرین عده ای از هموطنان بی گناه، رنج کشیده و دردمند مان را در ماه مهمانی خدا، گرفت! اما حکومت امروز – شنبه بیستم جوزا – را روز عزا و ماتم ملی اعلام کرد. بسیاری از شهروندان...

بیشتر بخوانید

عالی جناب ،کوته سنگی؟

به طرف خانه که می رفتم، با خود می اندیشیدم؛ راننده مذکور حد اقل این شانس را داشت که از رهگذران درخواست کند که آن ها را به کوته سنگی برساند، کرایه ای بگیرد و پولی به دست بیاورد! ما چگونه می توانیم به رییس مان بگویی عالی جناب ما با قلم زدن مان سهمی در به مقصد رساندن شما داشته ایم اما ماه ها می گذرد و...

بیشتر بخوانید

قلعه ی اربابی و ارگ و یا بر عکس!

در گذشته بر حسب وظیفه به مناطق دور دست و در روستاهای دور افتاده سفرهای زیادی داشتم. در مناطق دور دست که از مرکز بسیار فاصله دارد بعضی قلعه های باشکوه  با برج و بارو و دیوار های مرتفع و کنگره داری را دیدم که برایم بسیار جالب و تعجب بر انگیز می نمود. تصور چنین قلعه ها در نقاط دور افتاده  که از بسیاری...

بیشتر بخوانید